زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

چهاردهم سپتامبر - مغازه Jack In the Box

امروز به اشتباه من با منصور رفتیم دانشگاه. یه ایمیل برای من آمده بود که یه مسابقه ای شرکت At&T گذاشته و نوشته بود حتی اگر رشته اتون روانشناسی هم هست بلند شید بیایید توی یه تیمی شرکتتون میدیم و تیم اول 5000 دلار و تیم دوم 2500 دلار و تیم سوم هم 1000 دلار برنده میشه.  منم گفتم خب بریم دانشگاه بعد که رسیدیم دانشگاه دیدم که مکان مسابقه یه جایی توی پلینو هست که من چون لینکشو باز نکرده بودم ندیدم.  

دیگه دیدم اینطوری گفتیم بریم حداقل بیرون یه چیزی بخوریم. رفتیم مغازه Jack In The Box که نزدیکمون بود. اینجا برای دانشجوها هم 10% تخفیف داره. کلا یه سری مغازه هستن نزدیکای دانشگاه که همشون برای دانشجوها بین 5 تا 15% تخفیف میدن. 

 

  

غذای وجترین اینجا یه ساندویچی بود که توش برنج رو مکعب مکعب درست کرده بودند. به عمرمون ساندویچ برنج نخورده بودیم که امروز خوردیم. 

  

 

جالبه که بعضی مغازه های اینجا نوشابه رو جدا میذارن که یکی هر وقت خواست بره خودش بریزه. بعضی ها برای re-fill پول اضافه میگیرن و بعضی ها نمیگیرن. من از هر کدوم از نوشابه هاش امتحان کردم. بهترینش همین لیموناد بود که همین شربت آبلیمو خودمون هست. لیوان هم که چه عرض کنم لیوان نبود که خودش یه بشکه بود.

  

  

یه دستگاه خیلی جالب هم گذاشته بودن که میشد از طریق اون هم سفارش داد. یعنی به جای اینکه بخوای با فروشنده صحبت کنی میشد بری دم دستگاه و از اونجا سفارش بدی.  

 

 

یه قسمت هم دستشویی داشت و روی دیوار هم پر از نقاشی های مختلف بود.

 

  

یه چیزی که توی امریکا خیلی مرسومه و توی ایران نیست اینه که خیلی ها غذا رو از توی ماشینشون میگیرن و میرن. یعنی حتی زحمت به خودشون نمیدن از ماشین پیاده بشن. اینقدر لجم میگیره از این تنبل بازی ها. خب پیاده شو یه دو دقیقه هم بشینی نمی میری که. اینجاهایی که زده Drive THRU برای اینه که ماشین بره پشت پنجره غذاشو بگیره. بعضی فروشگاه های دیگه هم ازینا دارن.

   

 

در هر صورت اینجا ماشین ها صف میکشن پشت سر هم و از پنجره غذاشونو سفارش میدن و میگیرن و میرن. 

 

 

 

چهاردهم سپتامبر - فروشگاه ROSS

یکی دیگه از فروشگاه هایی که اینجا هست فروشگاه ROSS هست که بیشترش لباس هست.  

 

 

 

یه کم هم لوازم خونه اون آخرش پیدا میشه ظاهرا. لباس هاش هم اکثرا لباس زنانه بود. حداقل این فروشگاهیش که نزدیک ما هست که اینطوریه. این فروشگاه تنوع جنس اش 10 برابر تارگت هست چونکه همش لباسه و قیمت هاش هم خیلی کمتره. البته میگن که کیفیتش پایین تره. اینو منصور از یه خانم ایرانی که ده سال اینجا زندگی میکرده شنیده بوده. من خودم نمیدونم.  

 

 

 

در هر صورت یه گشتی توی این فروشگاه زدیم اما لباس مردونه به دردمون بخوره ندیدم. اینجا خوش به حال خانم هاست که هزار نوع لباس گیرشون میاد. 

 

چهاردهم سپتامبر - کیف لپ تاپ و ایکس باکسم رسید

امروز حس کردم که دیگه خیلی گذشته و هنوز کیف و ایکس باکسم نیامده. رفتم توی سایت چک کردم دیدم که هفته پیش رسیده. رفتم از مدیریت و گرفتم. این دفعه دم در هیچی نچسبونده بودند که تحویل مدیریت دادیم. معلومه همچینم منظم نیستن و کارشون بگیر نگیر داره.

 

 

 

کیف و موس ام با هم شد 43 دلار. ایکس باکس هم که روی لپ تاپ مجانی میدادند. گرفتم که بفروشمش اما از این عرضه ها نداشتم. هنوزم که هنوزم در جعبه اشو باز نکردم که یه وقتی بفروشمش و اون 200 دلار پول ایکس باکس رو زنده کنم. آخه لپ تاپم خودش یه پا ایکس باکسه!

روز سیزدهم سپتامبر - لامپ برای حال

چیز خنده داری که توی خونه های اینجا هست اینه که حال خونه لامپ نداره. من روز اول که اینو دیدم به نیما که اینجا بود گفتم یه چیز مهمی روی خونه نیست. بعد هر چی گفتم ببین چی نیست نتونست پیدا کنه. بهش گفتم که حال خونه لامپ که نداره هیچی حتی سیم هم نداره که بشه بهش لامپ وصل کرد! نیما هم که گیج اصلا نمیدونست خونه های اینجا حال شون لامپ نداره. بعدها که با بچه ها صحبت میکردیم میگفتن اینجا همینطوریه. هیچ خونه ای توی حال لامپ نداره و مردم معمولا از این لامپ هایی که روی زمین میذارن وصل میکنن. 

امشب برای خونه هم لامپ خریدم و بالاخره حال هم روشن شد. ببخشید چون توی خونه انگار بمب منفجر شده باشه دیگه قسمت پایین عکس رو سانسور کردم. 

 

 

روز سیزدهم سپتامبر - کاغذم رو توی کتابخونه جا گذاشتم

امروز صبح اولین روزی بود که دالاس از روزی که آمدیم ابری بود.  

 

 

 

امروز باید مدارک مالیات رو هم به دانشگاه میدادم برای همین رفتم و یه سری کپی ازشون گرفتم و رفتم بخش مربوطه. کارمند اونجا یه دختر چینی بود. حالا من بعدشم سریع کلاس داشتم اونم داشت یواش یواش توضیح میداد که اینقدر از حقوقتون بابت مالیات کم میشه و... محافظ آیفونش هم خیلی جالب بود.

 

 

 

آمدم بیرون یه نم بارون داشت میامد. چقدر هوا امروز دلنشین بود.

 


 

عصر که از کلاس آمدم یه اتفاق خیلی جالب افتاد. دیدم که یه ایمیل گرفتم که یه مدرکی توی بخش کپی کتابخونه جا گذاشته شده که اسم شما روش هست. اگر این مدرک برای شماست تا 5 روز دیگه فرصت دارید که مراجعه کنید در غیر این صورت به دلایل امنیتی از بین برده میشه.

 

هیچ وقت فکر نمیکردم که اینقدر اینجا باحال باشه که یه چیزی هم جا میذاری بهت خبر بدن. آخه آدم وقتی یه چیزی جا میذاره ممکنه تا مدت ها دنبالش رو نگیره و بعد از یک مدت تازه یادش بیاد که همچین کاغذی هم داشته مثلا و حالا نیست.

 

امشب که برگشتم خونه دیدم که کارت اعتباری ام هم آمده. خیلی جالب بود برام که اینا همچنین مدارک مهمی رو هم باز با پست میفرستن.