همونطوری که گفتم توی امریکا فروشگاه ها اکثر تخصصی هستن. غیر از والمارت و تارگت و چند تای دیگه که سوپر مارکت های بزرگ هستن و همه چیز دارن بقیه فروشگاه ها اکثرا فقط یه چیز خاص دارن. امشب همینطوری که میرفتم گفتم برم فروشگاه Kirklands رو هم کشف کنم.

این فروشگاه پر از لوازم تزئیینی خونه بود. از در که وارد شدم یه بوی خیلی خیلی خوبی میامد. فقط دلم میخواست بو بکشم. این مدت که توی امریکا بودم هیچوقت همچین بوی خوبی نشنیده بودم.


برای یه زندگی دانشجویی این چیزا تجمل حساب میشه و قیمت ها هم با گروه خونی دانشجوها اصلا جور نبود. با این حال برای کسی که میخواد وسایل تزئینی بخره اینجا بهتر از تارگت و والمارت بود. چون اونجا هم مثلا تابلو داشتن اما تنوعش خیلی کم بود و قیمتش هم یا از اینجا گرونتر بود و یا یکی بود. اینجا البته تابلوهای بهتر گرونتر هم بودند.

چون اون جلسه توی کتابخونه دانشگاه بود امروز دیگه مجبور شدم کتابخونه دانشگاه رو هم کشف کنم.
یه قسمت که آرشیو میکروفیلم ها و... بود. یه عالمه قفسه پر از کتاب و پایان نامه و دایره المعارف هم توی کتابخونه بود. چندین جا جای مختلف برای کار کردن با کامپیوتر ها بود. پنج شش جای بزرگ هم برای نشستن و مطالعه بود. یه کافه استارباکس هم طبقه پایین کتابخونه یه جایی که باز جای مطالعه بود وجود داشت که میشد هر وقت خواستی یه قهوه ای چایی ای چیزی سفارش بدی و خستگی در کنی. دو تا مرکز کپی و پرینت هم وجود داره. و البته چندین نفر مسئول پاسخگویی و اطلاعات و گرفتن و دادن کتاب هم کار میکنن که بخش های خودشونو دارن.



امروز بعد از کلاسم باز یه جلسه دیگه بود در مورد اینکه چطوری باید ریسرچ رو شروع کرد. خیلی جالب بود که اکثر نکاتی که میگفت رو من خودم تنهایی بهش رسیده بودم. مثلا اینکه میگفت بهترین جا برای شروع wikipedia هست ولی نباید بهش رفرنس بدید. یا اینکه وقتی موضوع رو مشخص کردید چطوری توی مقاله ها دنبالش بگردید. چیزایی که اینجا آموزش میدن هیچوقت توی دانشگاه ما آموزش نمیدادن و ما خودمون آخرش میرفتیم یاد میگرفتیم.
اولش فکر کردم که این کامپیوتر ها مال بچه هاست اما بعدا فهمیدم که اینا مال خود کتابخونه هست و هر کسی که میاد میتونه بشینه اینجا ازشون استفاده کنه. یه نکاتی هم در مورد استفاده از سایت کتابخونه توضیح دادن که برام جدید بود.

از اون جالبتر این بود که کسانی که توی کتابخونه کار میکردن شاید به باهوشی یه دانشجوی دکترا نبودن اما واقعا از کاری که میکردن لذت میبردن. یعنی انگار حس میکردن که برای این کار ساخته شده باشن. شاید موضوعی که میگفت برای من چیز جدیدی نداشت اما اینقدر با عشق و علاقه حرف میزدن که منم جذب میشدم که گوش بدم.
امروز یه جلسه بود در مورد Elevator pitch. من تا قبل از اینکه این جلسه رو برم تا حالا همچین اصطلاحی نشنیده بودم. در مورد این بود که چطور میشه ظرف زمان کوتاه مدتی مثلا 30 ثانیه تا 2 دقیقه یه نفر رو در مورد یک موضوع متقاعد کرد. حالا این موضوع میتونه ارائه یک طرح تجاری برای گرفتن سرمایه باشه و یا حتی یک پیشنهاد ازدواج باشه.

خود نویسنده کتاب آمده بود و داشت در این مورد توضیح میداد. مثلا میگفت وقتی که میخواهید یک موضوعی رو مطرح کنید نباید از اول شخص یا سوم شخص استفاده کنید. مثلا بگید که این چیزیه که من اختراع کردم یا من اینطور فکر میکنم. یا اینکه مشتریان اینطوری دوست دارن یا مشکل فلان گروه رفع میشه. باید به صورت دوم شخص YOU صحبت کنید. یعنی اینکه طرف دقیقا حس کنه که این مشکل خودش هست. مثلا بگید فرض کنید که شما دوست دارید که ...
بحث خیلی طولانی بود و نمیخوام بشینم در موردش صحبت کنم. منم کلاس داشتم و نتونستم تا آخر جلسه بمونم و تقریبا نصفش رو از دست دادم. اما همین نصفه هم خیلی چیزای جالبی برام داشت. بعدا باید خودم هم بشینم بیشتر در مورد این موضوع بخونم. اسم ارائه دهنده Chris Westfall بود. یه قسمت هایی از همین موضوعی که توی دانشگاه ما ارائه داد هم توی همین سایتی که لینک کردم هست. جالب بود اینقدر خوب صحبت میکرد که همه جذب شده بودند.
امروز خیلی خیلی ناراحت شدم که چرا اینقدر زبانم ضعیف هست چون بعضی قسمت ها رو واقعا نفهمیدم که منظورم واقعی اش چی بود. مخصوصا مثال هایی که میزد و توی سالن همه میخندیدند.
یه چیز دیگه ای که خیلی جالب بود که شاید توی عکس هم خیلی مشخص نبود این بود که حتی همچین آدمی توی لباس پوشیدن اینقدر راحت هست. شلواری که پاش بود یه شلوار جین بود که با یه کفش نیمه رسمی و لباس پوشیده بود. توی ایران یه بار من با همچین لباسی رفتم دانشگاه و بعد از زبان یکی از دوستان شنیدم که فلانی گفته که ...
ولش کنید مهم نیست.
یه چیزی که در مورد دانشگاه های اینجا به جرات میتونم بگم اینه که هدف این نیست که چهار تا درس پاس بشه و بره و همه سعی بر این هست که هر کسی رو در زمینه هایی که دوست داره و میتونه پیشرفت کنه تا جای ممکن کمک کنن تا پیشرفت کنه. ما هیچوقت توی دانشگاهمون کسی رو دعوت نمیکردن که توی یه زمینه خاص خودش خیلی آدم موفقی باشه و بیاد سخنرانی کنه. البته این سخنرانی برای این آقا سود داره که چهار نفر بیشتر میشناسنش و کتابشو میخرن اما واقعا چرا ما توی ایران از این چیزا نداشتیم یا اینقدر کم داشتیم که من اصلا یادم نمیاد؟
امروز صبح رفتیم برای یکی دیگه از این برنامه های دانشگاه. یه آقایی به اسم امیر عمر آمده بود که مشاور هفتم شهردار اینجا بود. بعد در مورد خودش صحبت کرد.
میگفت که منم مثل خیلی از امریکایی های دیگه دو رگه هستم که پدر و مادرم مهاجر بودن. پدرم یه فلسطینی بوده که از خانواده متوسطی بوده و مادرم هم یه ایرانی بوده. خانواده مادرم باز دستشون به دهنشون میرسیده. بعد از اینکه ازدواج میکنن میان امریکا. دیگه منم اینجا به دنیا میام.

بعد در مورد طرح هاش صحبت میکرد. میگفت چهار سال پیش که من مشاور شهردار شدم هیچی ایده ای نداشتم که چکار باید کنم. اون موقع ها حتی ماشینم نداشتم و مجبور بودم یه مسیر طولانی ای رو توی گرمای تابستون راه برم. بعد دقت کردم که چرا ما اینقدر توی دالاس درخت کم داریم. حتی یه ذره سایه هم نیست که من دارم اینجا میرم حداقل آفتاب مستقیم توی کله ام نخوره. حالا من یه مشاور تازه کار اون موقع هم اوج بحران اقتصادی چطوری باید میگفتم که بیاییم بودجه اختصاص بدیم به درختکاری. کافی بود مطرح کنم که فرداش اخراجم کنن. خب باید چکار میکردم. شما اعتقاد دارید که یه نفر میتونه تغییری ایجاد کنه؟
بعد همه زمزمه وار گفتن بله. گفت خب کیا میگن نمیتونه؟ یه چینیه اون جلوها نشسته بود گفت من. گفت خب چرا. چینیه گفت به خاطر اینکه من به کار تیمی اعتقاد دارم. یه نفر به تنهایی نمیتونه اما یه تیم میتونن هر کاری کنن.

اون آقا هم گفت البته که همینطوری هست که شما میگی منم تیم داشتم. من آمدم با بچه های همین دانشگاه صحبت کردم که چکار میشه کرد. بعد با هم همفکری کردیم و به این نتیجه رسیدیم که میتونیم از خیرین و مردم و هر کسی که دوست داره پول بگیریم و این طرح درختکاری رو انجام بدیم. این طرح رو که به دانشگاه ارائه دادیم یه خانمی (اسمشو هم گفت من نفهمیدم) کل درخت هایی که الان می بینید توی دانشگاه هست رو به دانشگاه اهدا کرد. چند میلیون دلار هزینه این طرح زیباسازی دانشگاه و درختکاری شد. بعد ما توی شهرداری هم مطرح کردیم و استقبال کردن. الان اکثر این درخت هایی که این می بینید توی خیابان های اطراف دانشگاه هستن رو با پولهایی که از مردم جمع کردیم کاشتیم. اگر سه سال پیش آمده بودید اینجا میفهمیدید که چقدر اینجا از اون موقع تا حالا تغییر کرده. یه پسره که به نظر اهل همین جا بود گفت بله من اینجا بودم و کاملا میفهمم قبلا بیشتر شبیه صحرا بود.
بعد ادامه داد که ما از فروشگاه ها و مراکز تجاری هم خیلی پول جمع کردیم تا محوطه اطراف اونا رو هم درختکاری کنیم. اگر تشریف ببرید سمت خیابان فلان که توش بانک امریکا هست اونجا دیگه عین جنگل شده چون تونستیم یک میلیون دلار فقط از اون بانک برای درختکاری اون قسمت بگیریم. من امروز خیلی خوشحالم که توی این مدت کم تونستیم این همه درخت بکاریم و البته این طرح هنوز ادامه داره و امیدواریم که تا 2014 بتونیم تعداد درخت ها رو به 2 برابر تعداد فعلی برسونیم که این خیلی بستگی به همکاری بزینس های بزرگ داره. میخواستم اینو بگم که یه نفر ببینید میگم یه نفر این همه تغییر رو ایجاد کرد. نه اینکه من تنها کرده باشم اما همین فکر باعث شده که شما امروز توی محیط اطرافتون این همه درخت می بینید.
بعد در مورد طرح دیگه ای صحبت کرد که خودش داره دنبال میکنه. من امروز دنبال اینم که سلامت رو توی جامعه افزایش بدم. خب من یه نفرم. دست تنها چطوری میتونم این کار رو کنم؟ یه مسابقه گذاشتم که هر کسی توی یک هفته از من بیشتر ورزش کنه جمعه ها بیاد من براش صبحانه از جیب خودم میخرم. من دارم هر هفته این کار رو میکنم و یه عده ای هستن که دارن با من هر روز ورزش میکنن. بعضی ها میان به من میگن که ما یه روزایی تنبلیمون میاد اما همین که میبینیم ممکنه عقب بیفتیم و شما بفهمی که ما تنبلی میکنیم هر روز راه میفتیم و میدویم.
بعد یه سری کارت به ما داد که روش آدرس سایت http://runkeeper.com بود. این سایت اطلاعات مربوط به دویدن یه نفر رو نگه میداره و فکر میکنم میشه اشتراک هم گذاشت. از روی اطلاعات این سایت هر هفته مسابقه میذاشتن. یه سری هم در مورد یکی از طرح های دیگش برای استادیوم softball صحبت کرد و اینکه چطوری ظرف یکسال 56 تا شهر اطراف رو راضی کرده که برای درست کردن محیط برای این ورزش سرمایه گذاری کنن. میگفت وقتی رفتم پیش شهردار فلان شهر اطراف گفت تو مشاور هفتم اونجا بلند شدی آمدی به من که شهردارم میخوای بگی چکار کنم چکار نکنم؟ منم بهش گفت که من نمیگم شما چکار کنی میگم اگر دوست دارید روی این پروژه سرمایه گذاری کنید. وسط حرف هاش هم هی شوخی میکرد و سر به سر چینیه میذاشت که ببین من یه نفرم اما این همه کار ازم بر میاد!
بعد آخرش گفت خب کسی سئوالی چیزی نداره و اون چینیه گفت بله من دارم. چطوری شما با بچه های اینجا همکاری کردید؟ بازم اون آقا سر به سرش گذاشت و گفت البته من فکر کردم که الان میخوای عذرخواهی کنی که گفتی یه نفر نمیتونه اما اشکال نداره من عذرخواهیتو نکرده هم قبول میکنم! اینجا ما فراخوان میدیم که برای کارهای مختلف بچه ها داوطلب بشن. برای این جور همفکری ها هم من خیلی دوست دارم که از ذهن خلاق دانشجوها استفاده کنم.
------------
ویرایش 11 مهر: اسم امیر آقا اضافه شد.