امروز همینطوری که رد میشدم توی برد برای تبلیغ یه جلسه مهندسین یه ترول خیلی خنده دار زده بود. از اینایی که من چی فکر میکنم و دیگران چی فکر میکنن.

از اون جلسه که آمدم بیرون همینطوری که میرفتم دیدم که یه جایی زده ناهار پیتزا. من هم همینطوری رفتم که یه چیزی بردارم. بعد ازشون پرسیدم که شما برای چی دارید اینجا پیتزا میدید؟ گفت که ما مسیحی Baptist هستیم و هر دوشنبه اینجا جلسه میذاریم در مورد دین مسیح صحبت میکنیم و به سئوالات بچه ها جواب میدیم و انجیل میخونیم. اینو گذاشتیم که بچه ها آشنا بشن و بیان شرکت کنن. از هفته دیگه هر هفته دوشنبه ها ما جلسه داریم. دوست داشتید حتما بیایید.
من که وقت این کارها رو ندارم و به نظر خودم دینم هم بهترین دین خداست. فکر هم نمیکنم جر و بحث به اینا در مورد اینکه اسلام بهتره یا مسیحیت هم به جایی برسه. فکر کنم این آخرین بار باشه که اینا رو ببینم.
امروز جلسه اول (معارفه) یه سری جلسه در مورد رهبری بود (نه اون رهبری) یعنی کسی که میخواد مدیریت یک گروهی رو به عهده بگیره و بتونه هدایتشون کنه. گفتم که اینجا جلسات مختلفی در مورد همه چیز هست. هر کسی انتخاب میکنه که چی دوست داره و همونا رو میره.

جلسه اول که چیز خاصی نداشت. چیزایی که توی جلسات این گروه یاد میدن بیشتر به درد بچه های لیسانس میخورد. تنها چیز مهمی که من فهمیدم این بود که اینجا علاوه بر اینکه معدل مهمه فعالیت دانشجو هم در زمان دانشجویی به همون اندازه مهمه. تاکیدی که اون خانمه (اسمشو بذاریم نانسی) میکرد این بود که اگر فردا فارغ التحصیل شدید میتونید بگید که ما اینجا فعال بودیم و برای رزومه اتون خیلی خوبه چون موقع استخدام به این چیزا هم خیلی توجه میکنن.
یه دختره فرانسوی هم اینجا بود که به نظرم دختر خیلی خوبی بود و سال اولی بود. شاید بعدها باهاش دوست بشم ببینم فرهنگ مردم فرانسه چطوریه. اما دیگه فکر کنم خیلی کوچولو بود.
کلا به نظرم توی امریکا اینطوریه که درس یه قسمت از برنامه های آموزشی هست. بقیه برنامه ها هم مهم هستند. در این مورد بعدا هم صحبت میکنم.
بعد از اونجا رفتیم برای موسیقی زنده. قبلش هم رفته بودیم اما پیشنهاد دوست امریکایی منصور بود که بریم اونجا. یه نوشیدنی میدادند به اسم root beer منصور میگفت که خیلی پرخاصیت هست و مثل اینکه ضررهای نوشابه رو نداره. من که تا حالا اسمشو هم نشنیده بودم. مزه اش هم مثل دلستری بود که توش شکر و گاز ریخته باشن.
یه خانمه هم آمده بود و شعرهای انگلیسی میخوند. من که اصلا صداشو دوست نداشتم. حالا برای این بنده خدا تبلیغ منفی نکنیم از کار بیکار بشه! اما در مقام مقایسه با تیلور خانم تقریبا هیچی نبود. منصور و دوستش افتادن وسط د به رقصیدن. امریکاییه که خیلی خنده دار میرقصید. منصورم اصلا بلد نبود. دو سه نفر دیگه ای هم عین اینا آمده بودند و خودشونو تکون میدادند.

منم یه دختر پسر چینی رو که میرقصیدن نگاه میکردن. آخی مثل دو تا جوجه عاشق بودند. حس میکردم دختره احساس میکنه که داره از خوشحالی پرواز میکنه. رق

(عکس زیاد گرفته بودم اما چون یا منصور توش افتاده یا دوست امریکاییش نمیتونم دیگه اینجا بذارم. همین یکی هم به زور از توش درآمد. دختر پسره وسط سالن هستن من دوربینو زوم کردم که منصور و دوستش از کادر خارج بشن.)
تقریبا همه اونایی هم که توی سالن بودند همین دو تا رو نگاه میکردن. بعدش آهنگ که قطع شد این دو نفر خواستن برن یه دفعه همه با هم بلند شدند که برن. اون خانمه خوانندهه دید کاسبی اش کساد میشه ازشون خواهش کرد که برای 2 تا آهنگ دیگه بمونن. اونا هم قبول کردند.
برگشتم به اون سالن یه عده دیگه ای داشتن تمرین رقص میکردن. اولش یکی بود داشت بهشون تمرین میداد اما بعد از چند دقیقه یه آهنگ خیلی قشنگ هم گذاشتن و همه با هم هماهنگ شروع کردند به ادامه همون تمرین ها و رقصیدن. خیلی عجیب بود که به این زودی با هم هماهنگ شدند. پشیمون شدم که چرا من از اولش نرفتم. شاید منم باهاشون هماهنگ میشدم. رقصشون هم ساده بود. یه قدم میرفتن جلو و یکی به عقب بعد بر میگشتن به یه طرف دیگه و دوباره تکرار میکردن. بعضی وقتا هم پای راستشونو یه کم اونطرف تر میذاشتن و بعد پای چپ.
منصور میگفت آهنگش اتریشی هست اما من فکر کنم آهنگش country همین امریکا بود. از روی آهنگ crazier تیلور خانم میگم وگرنه نمیدونم. در کل آهنگش خوب بود.