همه اونایی که توی شهرهای بزرگ زندگی میکنن یه قسمت عمده ای از روزهاشونو توی ترافیک سپری میکنن. و زمانی که میتونه بسیار ارزشمند استفاده بشه رو هدر میدن. برای استفاده خوب از این زمان میشه توی گوشی موبایلتون فایل های صوتی انگلیسی بریزید و گوش کنید. توی اینترنت PodCast های زیادی رو میشه به زبان انگلیسی پیدا کرد. از کتاب های صوتی نویسندگان معروف گرفته تا اخبارهای روز.
قبلا سری ESLPod رو معرفی کرده بودم. این سری برای تمرین اسپیکینگ و شروع خوبه چون آروم صحبت میکنه اما برای کسانی که زبانشون بهتر میشه دیگه کارامد نیست. برای این افراد بهتره که انگلیسی رو با سرعت گفتار عادی گوش کنن. سایت www.51voa.com یه سایت چینی خوبه که اخبارها رو به صورت انگلیسی و mp3 میذاره و میشه دانلود کرد. همچنین متن اونا رو هم میذاره.
تصور کنید توی داستان سیندرلا قرار بشه به جای وزیر نامادری سیندرلا جشنی رو ترتیب بده که دخترا بیان پسر حاکم رو ببینن. بعد نامادریه با خودش فکر میکنه اینطوری که این همه دختر بیان یه دفعه دیدی پسر حاکم از یکیشون خوشش آمد دیگه به دخترای من نرسید. میاد میگه جناب حاکم چون تعداد دخترای شهر زیادن بیاییم یه امتحانی بذاریم که فقط بهترین ها رو بیاریم توی سالن! حاکم هم قبول میکنه (احتمالا عاشق نامادریه شده! بماند.) بعد نامادریه میاد یه امتحانی میذاره که توش فقط کریسیدا و آناستازیا قبول میشن و قرار میشه هر دوتاشون با هم با پسر حاکم ازدواج کنن. لازم به گفتن نیست که اصلا سیندرلا توی این امتحان شرکت هم نمیکنه.
این داستان, داستان امتحان پذیرش دکترای امسال بوده. یه چند تا درس عمومی مثل ریاضی و ... رو امتحان گرفتن با این توجیه که یک سوم نمره اصلی باشه و سه برابر ظرفیت دانشجوها رو به دانشگاه ها معرفی کنن. بعد آمدن تقریبا به اندازه ظرفیت کل بر اساس اولویت انتخاب دانشجو به دانشگاه ها معرفی کردن. در واقع اکثر اونایی که معرفی شدن دیگه قبول شدن فقط مونده ببینن که کدوم دانشگاه قراره برن. بعد میبینی ظرفیت رشته 30 نفر بوده نفر 36م حتی به دانشگاه معرفی هم نشده. به وزیر علوم میگن چرا همچین کاری کردید میگه ما برای کارشناسی ارشدم داریم همین کار رو میکنیم!!! واقعا ارزش داره آدم توی همچین مملکتی دکترا بخونه؟
با اون پسره که آشنا شدم یه راه جدید پیدا کرده بود برای خریدن بلیت. اینکه توی سایت های اینترنتی ای که قبلا هم معرفی کرده بودم مثل cheapoair.com یا vayama.com و... ارزونترین پرواز رو پیدا کنی و بعد بری آژانس و بگی که من این پرواز رو با این خصوصیات میخوام.
آژانس های هواپیمایی معمولا هواپیمایی ها رو به تنهایی بررسی میکنن و معمولا بلیت رو از جاهایی میخرن که توی اونا اعتبار دارن و براشون سود بیشتری داره. این پروازی که اینجا پیدا کردیم 1 میلیون بود که نزدیک 600 هزار تومن از پرواز من ارزونتر در میامد. یه آژانس هم پیدا کردیم که برامون بلیت رو بگیره. من به آژانس امیر که گفتم گفت این هواپیمایی مشکل داره و صورتحساب های درستی نمیفرسته و ما مدت هاست که دیگه باهاش کار نمیکنیم و من نمیتونم برات این بلیت رو بگیرم. البته 60 دلار باید هزینه کنسل بلیت رو بدم.
علاوه بر عوض کردن هواپیمایی من بلیت رو هم برای 20 آگوست گرفتم. البته یه کم دیره چون 21م جلسه Orientation دانشگاه هست و منم هیچوقت تجربه پرواز به این طولانی ای رو نداشتم. من دلم میخواستم زودتر بلیت رو بگیرم اما اون پسره خیلی راضی نبود چون باید احتمالا چند شب پول هتل میدادیم که هر شب زیر 35 دلار هم نمیشد. به هر حال وقتی آدم خودشه فرق میکنه با اینکه دو نفر با هم بخوان باشن.
هفته پیش با یه نفر که تصمیم داره بره دانشگاه ما آشنا شدم. با هم قرار گذاشتیم و در مورد دانشگاه و ... صحبت کردیم. اون دنبال هم خونه ای میگشت و منم بدم نمیامد که با یه کسی هم خونه ای بشم که هم خیلی تنها نباشم از ترم اول و هم یه کم پس انداز کنم که شاید بتونم به برادرام کمک کنم یا اینکه حداقل برای خودم یه ماشینی چیزی بخرم.
توی خیلی از مسائل مشترک بودیم و مکالمه ما خیلی طول کشید اما میخوام یه قسمتیش رو اینجا بذارم:
اون: من آزاد کار میکردم دیگه عادت کردم پولمو ندن و گرگ باشم حقمو بگیرم.
من: من چند بار آزاد کار کردم پولمو خوردن و نتونستم بگیرم.
اون: ای بابا, اینطوری که نمیشه زندگی کرد اینجا. برای شما بهترین جا همون امریکاست!
من: نمیدونم. شاید منم اینطوری فکر کردم که تصمیم گرفتم از اینجا برم.
اون: من یه آدم نرمال جامعه هستم. دوست دختر داشتم, بعضی وقتا مشروب هم میخوردم. هر از گاهی سیگار هم کشیدم.
من: با تعریفای شما من اصلا نرمال نبودم. هیچ وقت دوست دختر نداشتم. کارهایی که میگید هم هیچوقت نکردم.
اون: پس خیلی پاستوریزه هستی! شما که مذهبی نیستید که فکر کنید من الان نجسم و...؟
من: از دید جامعه شاید من مذهبی حساب بشم, نمازم رو همیشه سر وقت میخونم اما فکر نمیکنم شما نجس باشی ...
اون: من همیشه از چیزی که بودم راضی هستم. فکر میکنم تنها اشتباهم این بود که برای کنکور لیسانس درست درس نخوندم و دانشگاه آزاد قبول شدم.
من: منم همیشه راضی بودم (وقتی میگفتم داشتم فکر میکردم چطور ممکنه اون همیشه راضی بوده باشه و منم؟؟؟)
....
شب که برگشتم با خودم فکر کردم که واقعا با وجود اینکه این همه نقطه مشترک توی زندگی ما دو نفر بوده که آخرش هم اینجا با هم قبول شدیم, بازم چقدر فرق از نظر فکری و فرهنگی بین ما به وجود آمده. توی خوابگاه دانشگاه که بودم شاید اکثر بچه ها مثل اون بودن... شاید من....؟؟
موقع ایمیل زدن به استادا نکاتی رو باید مد نظر قرار بدید:
فکر کنم همه نکات مهم رو گفتم. قبلا هم یه چیزایی نوشته بودم که اونا رو هم دوست داشتید مطالعه کنید.