زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

زیر آسمان خدا

این وبلاگ داستان یک پسر ایرانیه که تصمیم گرفت بره امریکا و برای این کار دو سال اپلای کرد تا بالاخره پذیرش گرفت و ...

نظرات و دانسته های من در مورد آنکارا

  • به نظرم آنکارا خیلی خیلی اروپایی تر از استامبول بود. مردم بسیار با فرهنگ تری داشت. شهر بسیار بسیار شهر تمیز و خوبی بود و برای اونایی که فوق لیسانس بخونن هم به نظرم دانشگاه هاش میتونه انتخاب خوبی باشه.
  • رانندگی بسیار از تهران قانونمندتر هست اما هنوزم آدمای بیشعوری پیدا میشن که بد رانندگی میکنن و اگر کسی کار اشتباهی کنه همه براش بوق میزنن. 
  • خیابون آتاتورک یه خیابون خوبی برای راه رفتن هست و چون توش پر مغازه است آدم اصلا حوصله اش سر نمیره.
  • کوچه های پشتی خیابون آتاتورک پر از غذافروشی ها و فروشگاه های با قیمت مناسب تر از قیمت خیابان اصلی هست.
  • یه چیز لذت بخش در مورد آنکارا اینه که هر جای شهر که باشید صدای اذان رو بالاخره از یه گلدسته مسجدی میشه شنید.
  • از اون بهتر که 5 بار در روز اذان میگن و نه 3 بار.
  • توی مساجدش هم همه جا جایی برای شستن پا هست و اگر بعد از وضو پاهاتونو نمیشورید یه بار امتحان کنید ببینید چقدر لذت بخشه.
  • منطقه ulus با وجود اینکه خیلی جالب نبود اما اجناس با قیمت ارزونتر پیدا میشد. من هتل هم اونجا گرفتم که تقریبا نصف کیزلای درآمد.
  • لوازم الکترونیک حدود 10-20% گرونتر از ایران بود.
  • پوشاک ترکیه در جاهای مناسب قیمت مناسبی هم داشت. البته من چند سال پیش ازشون پیراهن گرفتم و همه یکبار مصرف بودن و در واقع سرم کلاه گذاشتن و برای همین ترسیدم که چیزی امسال بگیرم. یه جاهایی هست به اسم outlet که چون پوشاک غیر اون فصل رو میدن خیلی ارزون میشه پوشاک تهیه کرد.
  • آنکارامال خیلی گرون بود.
  • سفارت امریکا در آنکارا احتمالا یکی از بهترین سفارت ها برای دانشجوهاست و من تعجب میکنم که چرا این همه مردم خودشون رو به زحمت میندازن که برن یه کشوری به جز ترکیه.
  • غذاهای گوشتی ترکیه تا جایی که من پرسیدم همه حلال هستن چون خود مردم اغلب مسلمان هستن.
  • حجاب به دو صورت وجود داره یا کاملا پوشیده و یا بدون حجاب. من کسی که روسری نصفه پوشیده باشه ندیدم.
  • اونایی که حجاب کاملا پوشیده دارن شاید کمتر از 10% باشن.
  • بدن اغلب دخترها هم کاملا پوشیده هست و کم پیدا میشه که کسانی دامن کوتاه پوشیده باشن که پاهاشون معلوم باشه
  • رفتار مردم در کل دوستانه است اما اکثریتشون آدرس بلد نیستن بدن. بهتره آدرس رو از قبل با گوگل مپ پیدا کنید.
  • غذاهای ترکیه خوشمزه و مطابق ذائقه ما هست.
  • اکثر مغازه دار ها انگلیسی بلد نیستن, برای همین خوبه آدم اعداد و چند تا کلمات مهم رو قبل از آمدنش به ترکی یاد بگیره. من خیلی از چیزا رو چون قیمت روشون نبود اصلا نرفتم که بخرم.
  • یه جاهایی وجود داره به اسم Dovis که همون صرافی هستن. من پول از ایران لیر گرفتم و آمدم اما میتونید ارز مسافرتی تون رو توی Dovis ها با قیمت خوب تبدیل کنید. این روزا هم که دلار توی ترکیه گرونتر شده به نفع شماست.
  • Dovis های فرودگاه 4% کارمزد بر میدارن و بنابراین بهتره که چند لیری تا رسیدن تا شهر آزاد تهیه کنید و بعد که آمدید داخل شهر پولتون رو تبدیل کنید.
  • اغلب جاهای ترکیه پوسته ای اروپایی و تفکری ایرانی داره. یعنی میبینید قشنگه اما وقتی خرید میکنید تازه میفهمید که چطوری سرتون کلاه گذاشتن! نصف توت فرنگی هایی که به من داد زیرش خراب بود و یه دونه زیادی رسیده و نرسیده هم توی زردآلوها برام گذاشت.
  • شهر آنکارا خیلی سرزنده هست و مردم تا ساعت 11 شب هم که من بیرون رفتم بیرون بودن و زندگی میکردن. اتوبوس ها هم معمولا تا 12 هستن که خودش جالب توجهه.
  • منطقه کیزلای خیلی باکلاس و سرزنده بود و احتمالا برای کسی که بخواد بیشتر بهش خوش بگذره بهتره که اونجا هتل بگیره. شنیدم اونجاها سینما هم داره


Welcome to Iran!

نزدیکای ساعت 5 بود که راه افتادم برم برای گیت خروجی. حدود 40-50 نفری هم با من بودند که ظاهرا همه مسافرای یه هواپیما بودیم. تا روی برد اعلام کرد که پرواز ایران ایر برن فلان گیت, یه دفعه دیدم همه دارن میدون. خنده دار بود چون فقط ما 40-50 نفر اونجا بودیم و تازه چند دقیقه زودتر و دیرتر چه فرقی میکرد. رسیدم به صف چند نفر جلوی من زودتر از من رسیده بودند. یه خانم و یه دختر و یه آقایی هم 4-5 تا چمدون سنگین داشتن, توی دو تا صف ایستاده بودن و وقتی نوبت یکیشون شد همشون آمدن جلوی من به این اسم که ما با هم هستیم! عجب که شعورشون با هم به اندازه یه نفر هم نبود. به خودم گفتم Welcome to Iran! خلاصه بعد از این همه دویدن و چند دقیقه معطلی, مونده بودن که کجا باید برن و به یه سمتی راه افتادن و مامور اونجا بهشون گفت که درب ورود از اون طرفه.



از در که وارد شدم و باز وسایل ها رو خالی کردیم و پاسپورت ها رو چک کردن, توی سالن نشستم. با خودم گفتم کاشکی قبل از آمدنم یه iPad خریده بودم. هم میتونستم توی فرودگاه ازش استفاده کنم و هم این همه بار سنگین با خودم نکشیده بودم و هم نقشه ها رو میتونستم توش ذخیره کنم و حداقل 2 تا جای دیدنی آنکارا رو برم بگردم. این تنها چیزی بود که فکر میکنم توی این سفر اشتباه کردم.

این دفعه بغل دستی هم نداشتم و بغل پنجره بودم. داشتم فکر میکردم که چقدر خوبه آدم بغل پنجره باشه که میتونه مناظر رو ببینه که پشت سریم گفت آقا میشه پنجره رو ببندید اینجا نور افتاده! پنجره رو کشیدم پایین و تا آخر سفر خوابیدم.



من نفر آخر از هواپیما پیاده شدم. توی راه که میامدم ماشینی که آمده بود دنبال خلبان, ظاهرا دید من چقدر خسته ام منو هم سوار کرد. همینطوری که توی ماشین توی فرودگاه میرفتیم یه دختری همراه باباش گفت بابا اون آقاهه رو سوار ماشینشون کردم و منم فقط دستمو گرفتم جلوی صورتم و کلی خجالت کشیدم. آخرش پیاده شدم و رفتم سمت اتوبوس های آزادی.

رسیدم به اتوبوس هایی که میرفتن سمت آزادی. تا رسیدم راننده راه افتاد اما ظاهرا مسافرا خیلی وقت بود که منتظر بودن. هوای اتوبوس افتضاح بود. با سر و صدای مسافرا, راننده راه افتاد اما چند دقیقه بعد در کمال تعجب برگشت به فرودگاه. ظاهرا زنگ زده بودن که چند نفری اسباب اثاثیه دارن و ... خلاصه یه دعوای درست و حسابی ای توی اتوبوس شد, یکی میگفت پیاده شید, یکی فحش میداد و یکی داد میزد.



اینجا بود که یه دفعه احساس شادی زیادی کردم که خدا رو شکر دارم از این مملکت میرم. راننده همه اون چند نفر رو سوار کرد و چندین بسته خیلی بزرگ وسایلشون رو وسط راهروی اتوبوس جا داد. یکیشون میگفت من برای 80 هزار تومن روسری ازم 400 هزار تومن گمرکی گرفتن و خیلی ناراحت بود. یه خانمی هم همینطوری ناسزا میگفت... نزدیک مترو خط 1 که شدیم راننده یادش رفت بایسته و خلاصه سه چهار نفر همینطور ناسزا میگفتن که آقا کار و زندگی داشتیم چرا یادت رفته, یادت نرفته بود اینا رو ورداری سوار کنی, ما رو یادت رفته و ... یه خانمی هم گریه اش گرفت و با جیغ و داد پیاده شد که نگه دار میخوام خودم با یه اتوبوس دیگه برم. تا میدون آزادی هم چند تا مسافر هی میگفتن حالا آزادی یادت نره بایستی, برای چی اونو یادت رفت و چندین بار هم راننده عصبانی شد و سر ملت داد کشید که حالا شده چکار کنم. توی دلم گفتم این دفعه دیگه واقعا Welcome to Iran!

شب قبل از پرواز به سمت خانه

از در آنکارا مال آمدم بیرون و همون ایستگاه ایستادم تا اتوبوس 442 بیاد. ساعت تقریبا 9 بود و اتوبوس معمولا تا ساعت 10 و نیم میامد. من گفتم زودتر برم فرودگاه اما با اتوبوس برم بهتره دیگه نگران نیستم. یه یک ساعتی توی اتوبوس بودم.



شب فهمیدم که اتوبوس نزدیک ulus هم ایستگاه داشته و روز اول اشتباه کردم کیزلای پیاده شدم. ساعت نزدیک ده و ربع بود که رسیدم فرودگاه. در International Departure رو هم پیدا کردم و از اونجا داخل شدم. راننده جلوی در یه چیزی گفته بود اما من چون ترکی بلد نبودم نفهمیده بودم و جایی که پیاده شدم یه چند قدمی باید برمیگشتم تا به اون در برسم.



تنها مسافری که توی فرودگاه بود من بودم. وسایلم رو از روی غلطک رد کردم و وارد محوطه شدم. بعد از دستشویی رفتن, در نمازخانه مستقر شدم. نماز مغرب و نماز عشا رو خوندم و یه کم قرآن خوندم و همونجا دراز کشیدم و یه مدتی هم خواب بودم. تا صبح شاید یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدم و بقیه شب توفیقی بود که یه کم نماز و قرآن بخونم. جالب بود که برای نماز صبح همه نگهبان ها تک تک آمدند و نمازشونو خوندن و با خودم فکر کردم چه خوبه که نگهبانهای اینجا همه آدمای معتقد به خدا هستند. یه چیز جالب دیگه هم این بود که همه میرفتن جلو میایستادن نماز میخوندن که یکی از جلوشون رد نشه. من که عقب ایستاده بودم دیدم که طرف آمد از پشت سر من رد شد و نه از جلوی من.

ناهار روز آخر

از سینما که آمدم بیرون انتهای سالن که رسیدم دیدم ای دل غافل اینجا هزار تا غذا فروشیه. دور تا دور مغازه های مختلف ساندویچ و پیتزا فروشی بود. اینقدر که انتخاب اینکه آدم از کدومش غذا بخره خیلی سخت بود. از مک دونالد و KFC گرفته تا مغازه هایی که ترکی بودن.



بعد از اینکه یه دوری زدم ترجیح دادم یه غذای ترکی انتخاب کنم. یه غذای ترکی گرفتم به اسم lahmacan که با دوغ شد کلا 6 لیره. (چطوری میخونن اسم اینو؟!)




میشه گفت جدید بود و خوشمزه. بعدش از همون مغازه یه بستنی قیفی هم گرفتم 1 لیره و به عنوان دسر خوردم.


یه دور کوچیکی توی آنکارا مال زدم و رفتم از همون شیرینی فروشی طبقه پایین یه نیم کیلویی شیرینی ترکی هم گرفتم. خیلی هم پشیمون شدم که چرا از ulus شیرینی نگرفتم. چون قیمت شیرینی های اونجا تقریبا نصف آنکارا مال بودن. نمیدونم همه چیز رو تخفیف زده بودن اما باز دو برابر ulus بود. گفتم شاید کیفیتش بهتر باشه. برای توی راهم هم یه آبمیوه خریدم 2.3 لیر که از بس خوشمزه بود توی اتوبوس همشو خوردم و دیگه به فرودگاه نرسید!

روز آخر در آنکارا - سینما در آنکارا مال

چندین ساعت توی آنکارامال بودم تا رسیدم طبقه آخر. همینطوری که داشتم رد میشدم دیدم که یه جا سینما است. نظرم رو اسم 3D جلب کرد و گفتم هر چقدر هم پولش باشه ارزش داره که برم ببینم فیلم سه بعدی چطوریه. دو تا فیلم سه بعدی بیشتر نداشت. یکی کارتون Beauty and the beast بود که قبلا دیده بودم و فکر کردم کامپیوتریش و سه بعدش چرا باید خیلی فرق کنه و یکی دیگه هم Men in Black 3 بود. با وجود اینکه میدونستم فیلم جالبی نباید باشه تصمیم گرفتم همینو برم. فیلم های دیگه ای هم بودن. ترجیحم این بود که یه کارتون جدید یا حداقل یه فیلم کمدی یا فیلم خوبی رو برم اما خب چیز به درد بخوری روی گیشه ندیدم. همین فیلم مردان سیاهپوش 3 رو رفتم. از صاحب گیشه پرسیدم که انگلیسیه و گفت بله. بلیتش نزدیک 15 لیر بود. گرفتم و آمدم توی سالن.



برخلاف سینماهای ایران اول اینکه خیلی خلوت بود. دوم اینکه صندلی اش خیلی راحت بود. صندلی های سینماهای ایران اول اینکه تا بلند میشی تا میشه و یک ربع میشینی دیگه از درد پشت نمیتونی بفهمی که فیلم چی شد. سینما خیلی خیلی تمیز بود. کیفیت صدای فیلم از همون اول که تبلیغاتش شروع شد فوق العاده خوب و واضح بود. حس میکردی صداش همه بدنتو میلرزونه. توی سینماهای ایران باید خوب گوشاتو تیز کنی که شاید بفهمی میخواد چی بگه! اولش نگران بودم که من که عینک دارم نتونم فیلم رو ببینم اما خوشبختانه عینک سه بعدی به اندازه کافی بزرگ بود و من تونستم خوب بذارم جلوی عینک خودم. تصویر فیلم عالی بود. عینک رو که میزدی انگار که کل فیلم رو آوردن جلوی چشمات. اولش که عادت نداشتم به تصویر سه بعدی, توی یه تصویر حس کردم یه چیزی داره میخوره بهم و دستمو آوردم جلوی صورتم که یکباره متوجه شدم فیلم بوده! اینقدر به نظر واقعی میآمد! همونطوری که حدس میزدم فیلم خیلی یخ و مسخره ای بود اما واقعا تکنولوژی سه بعدی فیلم ها خیلی باحال بود. من اگر ترکیه بودم که حتما مشتری این سینماها میشدم و اصلا حاضر نبودم حتی یک فیلم رو هم توی تلویزیونم نگاه کنم. 


(عکسش خراب نیست  سه بعدیه!)


اولای فیلم که واقعا متعجب بودم از این همه حالی که یه سینما میتونه داشته باشه. من خودم آخرین فیلمی که توی سینما دیده بودم و واقعا لذت برده بودم کلاه قرمزی و پسرخاله بود. واقعا فکر نمیکنم بعد از انقلاب هیچ فیلمی به خوبی و باحالی این فیلم ساخته شده باشه. اما بعد از اون هیچوقت از سینما لذت نبرده بودم و هر بار هم که سینما رفتم از قبل پشیمون تر شده بودم. یا موضوعات الکی این میخواد با اون ازدواج کنه, یا مفاهیم مزخرفی مثل فیلم کافه ستاره که از اول تا آخر توهین به شعور بیننده است و ... خلاصه سالها بود که سینما نرفته بودم. با وجود اینکه داستان این فیلم هم خیلی مزخرف بود اما کیفیت تصویر و صدا واقعا لذت بخش بود. همینجا بگم اگر کلاه قرمزی سه بعدی ساخته بشه حتما بازم میرم! دوستانی که بعدا میان ترکیه حتما توصیه میکنم یه فیلم سه بعدی برن ببینن تا تازه بفهمن حال دیدن فیلم چیه.

درسته که قیمت سینما تقریبا 3 برابر ایران بود اما نسبت به کیفیتش واقعا 6 برابر ارزش داشت. از اون مهمتر, توی ایران هیچ وقت نمیتونی فیلم روی پرده امریکا رو با زبان اصلی به صورت سه بعدی ببینی. چیزی که برای ما حکم آرزو رو داره, اینجا اینقدر عادیه که هیچ کسی حتی توجهی نمیکنه. سالن ما تقریبا خالی بود و شاید فقط 20 نفر توی سالن بودیم. شاید همین فیلم با این کیفیت توی ایران میبود زیر 30 هزار تومن بلیتش نبود و سالن کیپ تا کیپ پر میشد.