X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
این هفته یه روز آخر کلاس اولی آمیندا داشت با بقیه حرف میزد و من یه دستی براش به عنوان سلام تکون دادم و اونم جواب سلامو با یه لبخندی داد و همینطوری با دیگران حرف میزد. روز دومی هم مثل قبل کلی دور از هم سر کلاس نشستیم.

این هفته یه میان ترم دادم. این ترم هر سه تا درسم دو تا میان ترم دارن. یکیشو دادم. امتحانش هم خیلی آسون بود. اما بعدا که استاده جوابا رو داد دیدم چقدر ملانقطه ای صحیح کرده و اصلا کاری نداشته ببینه کی چی یاد گرفته. همون چیزایی که توی ذهنش بوده رو ننوشته بودی نمره کم کرده بود.


دو روز آخر هفته (شنبه و یکشنبه) هم به منصور توی پروژه اش کمک کردم. یعنی یه کاری استادش بهش داده بود که نمیتونست انجام بده و باید چهارشنبه تحویل میداد. دیگه دیدم خیلی توی دردسر میفته برای همین کمکش کردم. کارش هم برام جدید بود اما دوست داشتم یه چیز جدید هم یاد بگیرم. با این حال امیدوارم دیگه اینطوری گیر نیفته چون شاید باز وقت نداشته باشم.


بعدش با منصور در مورد ازدواج صحبت کردیم و اونم ناراضی بود که استاده خیلی ازش توقع داره و اینطوری نمیتونه دیگه ازدواج کنه. منم بهش گفتم که ولی من اگر بتونم ازدواج میکنم. اونم گفت من بهت میگم که از نظر دخترا قیافه ات خیلی خوبه. همینطوری هم بهت نمیگم, یه پسرایی بودند من میگفتم خیلی خوش تیپ و قیافه هستن ولی بعدا فهمیدم دخترا اصلا ازشون خوششون نمیاد. خیلی طول کشید تا فهمیدم که دخترا از چه قیافه پسرایی بیشتر خوششون میاد. از این نظر بگم که اصلا خودتو دست کم نگیر که خیلی هم خوبی. خلاصه کلی منصور روحیه داد و بعدشم برام دعا کرد یه دختر امریکایی خوب گیرم بیاد! منم کلی اعتماد به نفس پیدا کردم برم به تیلور خانم پیشنهاد بدم :) البته منصور میگفت که یه نسل دومی پیدا کنی خیلی خوبه. یکی از دوستاش داره با یه نسل دومی ازدواج میکنه. میگفت همه خوبی های ایرانی ها و امریکایی ها رو با هم دارن.


بقیه هفته هم داشتم داکیومنت پروژه های این درس هامو آماده میکردم. دو باری هم با اعضای تیم هندی ها که توشون هستم جلسه داشتیم اما هیچ کار مثبتی نمیکنن. اصلا به حرف آدم گوش نمیدن.