X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

حالا که فهمیدیم وزن اعمال به حق بودنشون هست راجع به حق صحبت کنیم.


حق - خدا

هو الله الحق ... (سوره 22 آیه 6) او خدای حق است.

وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیَکْفُرْ  إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ (سوره کهف آیه 29) و بگو حق از طرف پروردگارتونه پس هر کسی میخواد مومن بشه بشه و هر کسی میخواد کافر بشه بشه برای ظالما آتشی آماده کردیم که اونا رو در بر بگیره ....


خدا همون حق هست و حق از خداست. هر جایی که انسان پیروی از حق میکنه پیروی از خدای تعالی کرده. هر جایی که به ناحق عملی رو مرتکب میشه همونجا مرتکب شرک شده و اونی رو که به خاطرش اون عمل رو کرده با خدا شریک کرده. این حق چنان هست که شیطان به خدا میگه پس به من مهلت بده تا روزی که برانگیخته میشن خدا میگه پس تو از مهلت یافتگانی تا روزی وقتی معلوم. شیطون میگه پس به عزتت قسم که همشونو گمراه میکنم به جز اونایی رو که مخلص هستن (خالصانه برای تو هستن). خدا هم میگه حقه و منم حق میگم که جهنم رو از تو و کسانی که ازت پیروی کردن همگی پر میکنم. (سوره ص آیه 75 تا 84) اگرچه خداوند کریم و رحمان و رحیم هست اما وقتی حقه که جهنم از کسانی که پیروی از ناحق میکنن بشه, صفت حقانیت خداست که پیشی میگیره.



حق در هر جایی میتونه باشه

در نوشته ها آمده که شمس تبریزی که مولانا عاشقش شده بود آدم شرابخوری بوده و حتی ظواهر دین رو هم رعایت نمیکرده. به قدری که حتی مردم هم چنین فردی رو شماتت میکردن. پس چطور ممکنه مولانا دنبال سر همچین فردی راه بیفته؟ اگر بخواهیم دقیق بشیم میبینیم که مولانا از عمل و حرف حق شمس پیروی میکنه (نه هر عملی) و پیروی از حق همون پیروی از خداست. 


دیده ای باید که باشد حق شناس 

تا شناسد شاه را در هر لباس


در واقع این خواست خدا بوده که هر جایی جلوه ای از حق باشه تا ببینه کی از حق پیروی میکنه و کی گمراه میشه. این وظیفه انسان هست که در هر شرایطی بتونه حق رو بشناسه و ازش پیروی کنه. حتی اگر یک شرابخوار حرف حقی رو میزنه باید از اون پیروی کرد, این نه پیروی کردن از اون شرابخواره, بلکه از حرف حق (خدا) پیروی کردنه. برعکسش هم ممکنه یه آدمی باشه از هر جهت انسان پاک و سالم و دینی به نظر برسه ولی یه کار ناحقی رو بگه انجام بدید, انجام همون عمل ناحق شرک به خدای تعالی است. مثالش هم همین آیه قرآن هست که عده ای گفتن ما از بزرگان خودمون پیروی کردیم (حتما اون بزرگان هم یه جنبه مثبتی داشتن که اینا پیروی کردند) ولی از حرف ناحقی پیروی کردند. امتحان انسان هم همینه که حق رو بشناسه و پیروی کنه تا جایی که به مقام درک توحید برسه. 


شرک و گمراهی

در قرآن آمده که هر گناهی رو خدا ممکنه ببخشه به غیر از شرک به خودش! هر کسی تا رسیدن به توحید (یکی از اصول دین) به یک نحوی شرک باهاش هست. در واقع حتی اینکه انسان خودش هم در عملی دخیل بدونه همینم شرک هست. پس اون چه شرکی هست که خدا نمی بخشه؟ جواب 1-کسی که شرک نظری داره و حق رو میفهمه و عناد داره که در موردش زیاد حرف زده شده. 2-کسی که شرک عملی داره و عمل ناحق انجام میده (چه حواسش باشه یا نباشه)

اگر کسی از حق پیروی نکنه و همون آنی که اون کار رو انجام میده مشرکه ولی اگر نفهمه مشرک نیست بلکه گمراه هست. چون راه حق رو نفهمیده و گمراه شده.


انجام ندادن عمل حق هم شرک هست

فقط این نیست که آدم باید عمل ناحق نباید انجام بده. بلکه باید عمل حق رو هم انجام بده که از ناحق جلوگیری بشه.

مثال: فرض کنیم که یک قاضی حکمی داده که منجر به کشته شدن چند تا بیگناه شده و حالا این قاضی محاکمه نشده. از یه مسئولش میپرسن چرا فلان قاضی که دستوراتش منجر به کشته شدن چند تا بیگناه شده محاکمه نمیشه. ایشون در جواب میگه چون اون قاضی خدمات دیگه ای انجام دادند و اگر ما با ایشون برخورد کنیم فردا دست قاضی های دیگه میلرزه که حکمی کنن. 

این حرف نشون میده که این فرد در این موضوع دچار شرک هست و گمراه هم نیست که نفهمه. حق حکم میکنه  اون قاضی محاکمه بشه چون خلافی مرتکب شده و ایشون هم میدونن که حکم حق اینه اما راضی به انجام عمل حق نیستن. نتیجه این شرک میتونه عملی ناحق باشه چرا چون اگر اون قاضی محاکمه نشه قضات دیگه هم دستشون نمیلرزه و چه بسا بیگناهان دیگری هم کشته بشن. اگر چنین اتفاقی بیفته حق روز قیامت گردن این آقا رو میگیره که آقا شما که رضایت داشتی اون قاضی محاکمه نشه, حالا جوابگوی ریخته شدن خون این بیگناهان باش. اگر به همچین فردی تذکر داده بشه و باز قبول نکنه, بدون شک مشرکه و عناد به انجام عمل حق داره. اینا مظهر واقعی شرک به خدا هستند که میفهمن حرف خدا چیه اما بری اجرای حرف خدا عذری ناحق دارند. حالا نه اینکه این آدم اگر نمیفهمه با یه حرف مشرک شد, بلکه حق الناسی اگر به گردنش میفته خطرناکه.


پیروی از بزرگان حق نمیاره!

یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یَقُولُونَ یَا لَیْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَ (66) وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا (سوره احزاب آیه 67)

روزی که صورتهاشونو توی آتیش زیر و رو میکنن میگن کاشکی اطاعت خدا و رسول رو میکردیم (66) و میگن خدای ما, ما فقط از سادات و بزرگانمون پیروی کردیم و اونا ما رو از راه گمراه کردن. از آیه دوم معلوم میشه که اطاعت از بزرگانشون باعث گمراهیشون شده و این بهونه قابل قبول نیست چونکه قیامت آتش برشون واجب شده. فکر کنم اگر فقط یه دلیل لازم باشه همین آیه کافیه تا آدم بدونه برای اینکه راه خدا و رسول رو بره باید خودش هم فکر داشته باشه و راه حق رو پیدا کنه. همچنین میشه نتیجه گرفت که اطاعت صرف بدون شناسایی حق ممکنه باعث گمراهی بشه, گمراهی ای که حتی باعث وارد شدن انسان به جهنم بشه.


چگونگی شناخت حق

خب حالا مسئله پیش میاد که چطور میشه حق رو شناخت. علمی هست به اسم علم فرقان که توی قرآن آمده که وسیله تمیز حق و باطل هست که در نهاد انسان قرارداده شده. وسیله کسب این علم هم تقوا هست (من یتق الله یجعل له فرقانا). که قبلا نوشته بودم. حالا هر چی تقوا بیشتر بشه فهم حق هم بیشتر میشه. این یک حلقه است که اگر کسی در جهت مثبتش حرکت کنه روز به روز ان شالله تقواش بیشتر میشه و حق رو بهتر میشناسه و کسی که در جهت عکسش حرکت کنه روز به روز بدتر میشه و تشخیص اش هم ضعیف تر میشه.


اگر نشد حق رو بشناسیم چی؟

اگر انسان حق رو نتونست تشخیص بده عقل حکم میکنه که کاری نکنه که حق الناسی به گردنش بیفته یا تبعاتی در آینده براش داشته باشه. در واقع انسان برای انجام کاری باید یقین داشته باشه درسته که انجام بده (إَنَّ الظَّنَّ لاَ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئًا - گمان چیزی رو از حق بی نیاز نمیکنه). اگر انسان حق رو متوجه نشد و یا حتی اشتباه تشخیص داد و عملی رو مرتکب شد که ناحق بود و حق الناسی به گردنش افتاد دیگه هدایت شدنش به این سادگی ها نیست. توبه کسی که حق الناس به گردنشه تا اون حق الناس رو نده قبول نمیشه. بعد هم ممکنه سالها بگذره که انسان بفهمه کاری که کرده دقیقا ناحق بوده و نتونه اون کسانی رو که بهش ظلم کرده پیدا کنه. اگر یه نفر صدبار هم به این موضوع فکر کنه و نتیجه اش این بشه که هیچ کاری رو نکنه که فردا حق الناسی به گردنش بندازه ضرر نکرده. این حق الناس اونقدر مهمه که حافظ میگه "که در طریقت ما کافریست رنجاندن" که رنجوندن حق الناس دل مردم است.


نتیجه گیری کلی بحث

اینه که انسان در هر عملی رو میخواد انجام بده باید حق رو در نظر بگیره. اگر بیم اون داره که عملش ناحق باشه نباید انجام بده, مخصوصا اینکه عملش باعث بشه حق الناسی به گردنش بیفته. همزمان هم باید تقوا داشته باشه تا تشخیص حق و باطل براش میسر بشه. البته ان شالله خدا کسی رو که گمراه میشه هدایت میکنه ولی شرط داره که حق الناسی به گردنش نباشه. اگر کسی گمراه شد و این گمراهی سبب شد که حق الناسی به گردنش بیفته, مثلا فکر کرد که حق داره چوب برداره و دیگران رو بزنه یا مال دیگری رو بخوره, یا تهمتی به کسی بزنه, یا به کسی فحاشی کنه, اونوقت حق الناس به گردنش میفته. اونوقت باید اول حق الناس رو صاف کنه تا بعدا بخشیده بشه. البته حرف زدنش آسونه و عمل کردنش سخته.