X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شب رضا گفت بیا بریم رستوران ایرانی ببینیم چطوریه. منم گفتم باشه. زنگ زدیم حامد هم بیاد. دیگه رفتیم رستوران کسری.



از در که وارد شدیم محیط عوض شد و انگار دیگه امریکا نبودی! فضای قشنگی بود. بعد رفتیم و صاحب اونجا گفت اینجا buffet هست. یعنی یه پولی اول میدی و بعدش هر چقدر که میخوای میخوری و دیگه پرسی و دستی نیست. فقط گفت امشب برنامه ویژه داریم که هر 3-4 ماه یکبار بیشتر نیست و گرونتره. خلاصه نفری 23 دلار تقریبا پول رستوران دادیم.




بعد از مدت ها یه غذای ایرانی حسابی خوردم. کلی شله زرد و حلوا (یا فرنی بود؟) هم خوردم. واقعا دلم برای غذای ایرانی تنگ شده بود. سر میز با دو نفر اهل افغانستان که تا حدودا 30 سال بود آمده بودند امریکا هم صحبت شدیم. اینا آشناهای صاحب رستوران بودند و اینطوری که متوجه شدیم رستوران کلا دست این افغانی ها بود. دیگه برامون از آمدنش اینجا تعریف کرد. یه اصلاح جالبی هم گفت. گفت افغان سنگ پلخمان. یعنی الان افغانی ها دیگه همه جای دنیا پرت شدند! یه سری توی اروپا و یه سری امریکا و همه جا. حامد هم گفت ایرانی ها هم همینطوری شدند. هر جای دستشون رسیده رفتند. اونم گفت آره بعضی هاشونم آمدند افغانستان تبعیت افغان گرفتن که بتونن راحتتر مهاجرت کنن به امریکا و جاهای دیگه.


اکثریت افرادی که بودند خارجی بودند و تک و توک میشد حدس زد بعضی ایرانی هستند. همینطوری که ما غذا میخوردیم اون وسط هم به فاصله زمانی هر 7-8 دقیقه یه دختری میامد و باله میرقصید. من که دوست نداشتم و اصلا نگاه نکردم. اون پیرزن سر میز هم مادر اون آقا بود و یواشکی گفت که این پسر سومم هست و حافظ کل قرآنه. کلی هم ازش تعریف کرد. یه خانم امریکایی هم بود که خیلی قدبلند و خیلی با دقت رقص ها رو نگاه میکرد و دنبال میکرد. رضا هم یه کم باهاش حرف زد. منم دوست داشتم یه کم باهاش حرف بزنم اما دیدم نمیتونم مثل رضا روان حرف بزنم بیخیال شدم. اونم با دخترش آمده بود و دخترش هم جزو شرکت کننده ها بود. در کل همه خیلی بدقیافه بودند و کلی آرایش هم کرده بودند اما فایده ای هم نداشت. این مدتی که امریکا بودم اولین بار بود میدیدم یه عده آرایش کرده باشن! خانمای سیاهپوست هم بودند که از بقیه با نمک تر بودند. فضای رستوران هم خوب بود ولی آهنگ هاش همه خارجی بود و کیفیت صداش هم خوب نبود. رضا میگفت توی نیویورک همچین فضای بازی که اصلا پیدا نمیشه برای یه رستوران. همچین مراسمی هم اونجا زیر 100 دلار امکان نداره باشه. اینجا همه چیز به طرز مسخره ای ارزونه.



بعد از مراسم رای گیری کردند و هر کسی به یکی رای داد. اون آقا افغان هم گفت من رای نمیدم! نگاه کردنش یه گناهه و رای دادنش یه گناه دیگه! البته خودش همش داشت نگاه میکرد و فکر کنم چون با اینجا آشنا بود رای نداد. فکر کنم فقط من بودم که نگاه نمیکردم. آهان یه کلمه افغانی هم یاد گرفتیم: "چَک چَک". اولین بار که حامد دست زد, اون آقا افغانه گفت که آهان از این دختره خوشت آمده ها. آخه برای قبلی چک چک نزدی اما برای این زدی! بعد هم دختره خیلی چاق بود و گفت از این هفته دیگه باید بری مک دونالد همش دابل برگر بزنی! (یعنی مثل این چاق بشی!) رای گیری که تموم شد به همه به یه عنوانی جایزه دادند. بعد ما فهمیدیم که احتمالا این یه مراسمی بوده برای اینا که یه ترم رفتن رقص باله یاد گرفتن و حالا آمدند اینجا برای آخر کلاس آموخته هاشونو به نمایش بذارن و یه تشکری ازشون بشه.



از اونجا که آمدیم بیرون من گفتم وقتمونو الکی از دست دادیم یه آدم درست و حسابی هم ندیدیم. حامد هم گفت اتفاقا اونا هم در مورد ما همین فکر رو میکردن! رضا گفت دیدی اون خانم مو بوره چقدر خوشکل بود. (اون خانم امریکایی رو میگفت) منم گفتم اصلا هم خوشکل نبود. موهاشو که رنگ کرده بود و ... رضا هم گفت هر کاری کرده بود که خیلی خوب کاری کرده بود! معلوم بوده بلده چکار کنه!!! گفتم خب پس چرا پروندیش؟ گفت چون قد مامان من سن داشت! و کلی با هم خندیدیم.



امشب بعد از مدت ها یه حالی بردیم و رفتم فضا! نمیدونم چرا اما هر چی بود که خیلی حال داد. حیف که نمیشه هر شب اینطوری باشه.