X
تبلیغات
رایتل

این یکی دو روز تعطیلی کلی با رضا در مورد ازدواج صحبت کردم. اونم یه جورایی هم تیپ های من بوده که دوست دختر نداشته ولی میگفت که سعی کرده کم کم یاد بگیره و پیدا کنه. الانم یک سال و نیمی میشه که امریکا آمده و بیشتر از من به اینجا آشنا هست. به من گفت که خیلی عقب هستم و خیلی چیزا رو نمیدونم. مثلا بهم گفت که با هر دختری که میتونی برو کافی شاپ دانشگاه یه چیزی سفارش بده و فقط باهاش حرف بزن. من بهش گفتم آخه برای چی؟ وقتی من نمیخوام باهاش ازدواج کنم برم چی بهش بگم. رضا گفت من آنکس که ندانم و بدانم که ندانم هستی ولی تو ندانی و ندانی که ندانی هستی. و کلی توضیح داد که بالاخره دخترا مثل هم هستن و باید یاد بگیری که چطوری فکر میکنن و برخورد میکنن. منم حس کردم یه چیزایی رو درست میگه. 

امشب قرار بود دانشگاه برنامه باشه. حامد طبق معمول رفته بود برای تانگو و منم منتظر شدم که برگرده. دیدم یه پسر ایرانی دیگه هم باهاش همراه شده. کلا کلاس عوض شده بود انگاری. شب رفتیم برای برنامه دانشگاه. یه مسابقه بود که سئوال میپرسیدن و یه دستگاه هم به همه داده بودند که جوابای 1-5 رو انتخاب کنن و اگر درست انتخاب میکردی امتیاز میگرفتی. سئوالا خیلی ناآشنا بودند و من هیچ کدوم رو نمیدونستم و شانسی میزدم. ما خیلی دیر رسیدیم و با وجود اینکه من 1645 تا امتیاز گرفتم نفرات اول تا دهم که اسمشون روی لیست بود 40000 تا به بالا بودند. 



بعد وسطش تفریح هم داشتن. مثلا سه نفری که توی لیست بالا بودند رو گفتم با پارتنرشون روی صحنه و برای پارتنرشون یه شعر بخونن که امتیاز بگیرن! امریکایی ها کلی امشب شادی داشتن. منم داشتم فکر میکردم من و تیلور خانم باز تنها هستیم!




این دفعه از اینترنت انجیل فارسی گیر آوردم و اون مبحثی که قرار بود بخونن رو فارسی اشو خوندم که بفهمم داستان چیه. بعد دیگه همه صحبت ها رو فهمیدم. بعد تازه فهمیدم که چقدر اینا سطحی فکر میکنن. اصلا خیلی بچگانه حرف میزدند. برای اولین بار حس کردم که چقدر چیزایی که ما در مورد قرآن فکر میکنیم اینا در مورد کتاب مقدسشون بهش اعتقاد دارن. از داستان ها گرفته تا مطالبش. برای من که با این کتاب غریبه بودم چیزی به جز یه سری داستان نبود اما برام جالب بود که قرآن هم همینطوری بوده اما چون کم کم باهاش مانوس شدیم تونستیم بهتر درکش کنیم. مثلا اون آقا چینیه میگفت که من این کتاب رو هر بار میخونم یه چیزای جدیدی توش میفهمم یا اینکه اگر این آیه رو بذاریم کنار اون یکی آیه از اون یکی فصل کتاب میشه نتیجه گرفت که ... 


بعد از جلسه حامد گفت که حالا امروز چطوری بود؟ گفتم خیلی بچه هستن اینا و خیلی سطحی بحث میکنن. مثلا اونجایی که میگفت چرا وقتی به پائول گفتن که نرو اونجا ممکنه کشته بشی گفت که من حتی آمادگی کشته شدن رو هم دارم. برای من خیلی واضح بود که علتش چی هست و حتی در آیه بعدیش هم پائول گفته بود که بذارید هر چیزی که امر خداست محقق بشه اما داشتن یه دلایلی رو سر هم بندی میکردن که اصلا ربطی نداشت. گفت آره جلسه پیش هم برای من همینطوری بود. اما خب این جلسه که دقیقا متوجه شدی چی میگن فهمیدی. با این حال بد نیست آدم مطالب این کتاب رو هم بدونه. گفتم آره. منم برای همین میام. دیگه امیدی نیست اینجا دختری پیدا بشه. حامد گفت باید باهاشون دوست بشی بری جلسات دیگه و کم کم با دیگران آشنا بشی. ولی من هیچوقت به عمرم اینطوری نبودم. من همیشه یه دوستایی داشتم که خیلی هوامو داشتن و همیشه کمکم میکردن توی همه چیز و منم اونا رو کمک میکردم. اما حالا کسی رو ندارم. تنهایی هم سختمه بخوام جایی برم. باز حامد خیلی بهتر از من میتونه با اینا ارتباط برقرار کنه.


این هفته یکی از بچه های ایرانی (رضا) که رشته اش کامپیوتر بود و از مایکروسافت پیشنهاد کار داشت آمد و هم خونه ای من شد. دکتراشو توی نیویورک انصراف داده بود و یه فوق لیسانس ازشون گرفته بود و الان با همون کار پیدا کرده بود. میگفت تابستونش هم از گوگل اینترنشیپ گرفته بوده اما استادش اجازه نداده بوده و 20 روز بعدش بهش گفته که برای تابستون فاند نداره و کلا تابستونشو به باد داده بوده. این مدت هم آمده دانشگاه ما تا اکسپورت لایسنسش بیاد و بتونه بره سر کار. میگفت توی مایکروسافت 4 ماهه برای کار اقدام میکنن. چون استان فارسی هست خیلی با هم مچ هستیم. اون شب اول که آمد و قبل از خواب حس کردم رفت که نماز بخونه. بعد یواشکی نگاه کردم دیدم که داره نماز میخونه. خیلی خوشحال شدم, خیلی دوست داشتم هم خونه ایم از روز اول اهل نماز باشه.

رضا هم اخلاقش از منصور خیلی بهتره هم شخصیتش برام جالب تره. شاید بعدا در موردش یه کم نوشتم.

این هفته دوباره برای آینده تصمیم گرفتم. بعد از مدت ها سرچ و بررسی برای تغییر ویزا به ویزای کار و رفتن سر کار و ... بالاخره تصمیم گرفتم که همین دکترا رو ادامه بدم و در کنارش وقت بذارم و کلاس های کارآفرینی و ... رو برم تا بتونم برای شرکتی که میخوام توی آینده داشته باشم اطلاعات جمع کنم. در کنارش یکی از ایده هامو پیگیری کنم. شاید بتونم برم سر کلاس های دیگه و با دیگرانی آشنا بشم که بتونن کمکم کنن ایده امو انجام بدم. این مدت هم اگر بتونم یه سری ویدئو آموزشی از یوتیوب نگاه کنم و کم کم تست کنم تا با دخترا آشنا بشم. اگر همه چیز درست پیش بره شاید برای ولنتاین سال دیگه هم به تیلور خانم پیشنهاد دادم! از پریروز که این تصمیم رو گرفتم بازم خیلی خوب و با انرژی دارم کار میکنم. انگار همه ناراحتی ها و افسردگی ها رفتن.