X
تبلیغات
رایتل

برای اولین بار در هفت ماه گذشته که آمدم اینجا دلم برای خانواده تنگ شد. پریشب رضا آمد و گفت که چند روز دیگه عیده و بریم خرید. یه دفعه یادم آمد ای بابا هفت ماه شد که من اینجا هستم. 


اینجا نزدیک عید هست و خبری نیست. زنگ زدم خونه مامان اینا داشتن خونه تکونی میکردند و برای عید آماده میشدند. یاد اون عیدهایی افتادم که میرفتیم شیراز و هر روز خونه یکی عید دیدنی بودیم. اما اینجا هیچ کسی نیست که بشه خونه اش رفت و تازه همه سر کار هستن و انگار نه انگار که عیده. 


فقط درختا و گلها میدونن که بهار شده و شکوفه کردند. عید همگی مبارک

رضا میگفت توی دانشگاهشون یه گروه های چینی بودند که بهشون میگفتن Chinese Gang. نه که چینی ها نسل اندر نسل توی این دانشگاه ها درس خوندن, هر ترم سئوالای استادا رو جمع میکردن و به نسل بعدی منتقل میکردن. این بوده که یه سری دانشجوها تا ده سال سئوالای یه استاد رو قبل از امتحان داشتن و نمره میگرفتن. گفتم کاشکی ما ازین شانس ها داشتیم!

یه چیزی که آدم هر چی با خودش بیاره اینجا کمه دونستن زبان هست. من هیچوقت تا قبل از تافلم به جز چیزی که توی مدرسه و دانشگاه داشتیم زبان نخونده بودم. این روزا شدیدا حس میکنم که توی این زمینه خیلی خیلی عقبم. اگر زمان برمیگشت یکی از چیزایی که میخواستم عوض بشه این بود که زبان بیشتر بخونم. اونقدری که بتونم مثل یه امریکایی بنویسم و صحبت کنم.

قبل از اینکه بیام هر کسی که اینطرف بود بهش میگفتم میگفت زبان زبان زبان. هیچوقت نمیفهمیدم یعنی چی. همیشه فکر میکردم خب آدم میره توی محیط زبانش خوب میشه دیگه. اما امروز که اینجام و میبینم که امریکایی ها همین که میبینن نمیتونی درست صحبت کنی دیگه دوست ندارن باهات حرف بزنن و ازت فاصله میگیرن تازه میفهمم چرا میگفتن هر چی زبان بلد باشی باز کمه.


توشه آخرت

این روزا دارم درک میکنم که میگن تقوا توشه آخرته و آدم هر چی داشته باشه کمه دقیقا یعنی چی. زبانم که مثلا تافل 100 بود اینطوری شده. خدا به داد تقوامون توی آخرت برسه که هر روز یه جاییش میلنگه.

این هفته کل بلاگم رو یه نگاهی کردم از اول تا آخر و همه صفحه هاشو ذخیره کردم. چند ساعتی وقتم رو گرفت اما فکر کنم ارزش داشت. فکر میکردم که خیلی بهتر از اینا نوشته باشم اما در کل راضی نبودم ازش. خیلی هم فکر کردم که با این بلاگ آخرش چکار کنم. با جریاناتی که این هفته گذشته پیش آمد فکر نمیکنم ادامه اش درست باشه یا حداقل به این سبک درست باشه. من یه جورایی از فرهنگ عقب مونده مردم کشورم فرار میکردم, فرهنگی که توش هر کسی فکر نکرده دهنشو باز میکنه و هر چی میخواد میگه حتی اگر حرفش بی منطق باشه یا فحش های خیلی رکیک باشه. حالا امروز که کیلومترها از اونجا فاصله دارم این بلاگ خودش شده یه پلی که پیوند منو با اون فرهنگ حفظ کرده. به هر حال تصمیم گرفتم که یه وبلاگ دیگه داشته باشم که فضاش با اینجا متفاوت باشه, حتی اگر قراره نوع ناسزاهاش عوض بشه. در مورد ادامه اینجا هم بعدا تصمیم میگیرم.

این هفته تعطیلی وسط ترم بود و باز دپرس شده بودم. یه جلسه رفتم برای اون تحقیقی که رئیس دپارتمانمون گفته بود. با چند نفر جدید هم آشنا شدم ولی اون کسی که قرار بود در مورد تحقیق بهم توضیح بده وقت نداشت و افتاد برای هفته دیگه. 

گواهی اشتغال به تحصیل (enrollment certification) ام رو برای سایت نشا و سفارت پاکستان فرستادم. چند تا شرکت دیگه اپلای کردم برای کار تابستون و همچنان هیچ جایی کار نگرفتم. دوست یکی از اساتید ایرانی اینجا هم با من تماس گرفت و در مورد رزومه ام پرسید. اونم گفت شاید تابستون یه کاری داشته باشیم ولی قطعی اش نکرد. 

برای چهارشنبه سوری هم میخواستیم بریم یه مهمونی ایرانی که چون کارت شناسایی همراهمون نبود از دم در کافه راهمون ندادند. به هر حال چون هوا فوق العاده بود چند تا عکس گرفتیم و برگشتیم.

تا سری 38 اون کارتون ژاپنی ای رو هم نگاه کردم و سعی کردم اصطلاحاشو تمرین کنم ولی از اینجا به بعدش مثل اینکه غیرقانونیه توی امریکا. یه 7-8 ساعتی هم با جیراج صحبت کردم و ازش خواستم که همه اشکالات صحبت کردنمو برام بگیره. این هفته یه سری با جیراج رفتم رستوران هندی. چون باز بافه بود انواع اقسام غذاهای هندی رو هم امتحان کردم.

پریروز هم یه دختر همه چی تموم امریکایی آمده بود دانشگاه ما و بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم برم باهاش صحبت کنم. یه دو ساعتی کمک استادم کردم و بعد چند دقیقه ای با اون دختره صحبت کردم و برخلاف انتظارم کلی دست و پامو گم کردم. کارتم رو هم بهش دادم که بهم ایمیل بزنه اما گفت که فکر کنم یادم نمیمونه که بهت ایمیل بزنم. خلاصه نتونستم درست باهاش ارتباط برقرار کنم.