X
تبلیغات
رایتل

یه چیزی که آدم هر چی با خودش بیاره اینجا کمه دونستن زبان هست. من هیچوقت تا قبل از تافلم به جز چیزی که توی مدرسه و دانشگاه داشتیم زبان نخونده بودم. این روزا شدیدا حس میکنم که توی این زمینه خیلی خیلی عقبم. اگر زمان برمیگشت یکی از چیزایی که میخواستم عوض بشه این بود که زبان بیشتر بخونم. اونقدری که بتونم مثل یه امریکایی بنویسم و صحبت کنم.

قبل از اینکه بیام هر کسی که اینطرف بود بهش میگفتم میگفت زبان زبان زبان. هیچوقت نمیفهمیدم یعنی چی. همیشه فکر میکردم خب آدم میره توی محیط زبانش خوب میشه دیگه. اما امروز که اینجام و میبینم که امریکایی ها همین که میبینن نمیتونی درست صحبت کنی دیگه دوست ندارن باهات حرف بزنن و ازت فاصله میگیرن تازه میفهمم چرا میگفتن هر چی زبان بلد باشی باز کمه.


توشه آخرت

این روزا دارم درک میکنم که میگن تقوا توشه آخرته و آدم هر چی داشته باشه کمه دقیقا یعنی چی. زبانم که مثلا تافل 100 بود اینطوری شده. خدا به داد تقوامون توی آخرت برسه که هر روز یه جاییش میلنگه.

این هفته کل بلاگم رو یه نگاهی کردم از اول تا آخر و همه صفحه هاشو ذخیره کردم. چند ساعتی وقتم رو گرفت اما فکر کنم ارزش داشت. فکر میکردم که خیلی بهتر از اینا نوشته باشم اما در کل راضی نبودم ازش. خیلی هم فکر کردم که با این بلاگ آخرش چکار کنم. با جریاناتی که این هفته گذشته پیش آمد فکر نمیکنم ادامه اش درست باشه یا حداقل به این سبک درست باشه. من یه جورایی از فرهنگ عقب مونده مردم کشورم فرار میکردم, فرهنگی که توش هر کسی فکر نکرده دهنشو باز میکنه و هر چی میخواد میگه حتی اگر حرفش بی منطق باشه یا فحش های خیلی رکیک باشه. حالا امروز که کیلومترها از اونجا فاصله دارم این بلاگ خودش شده یه پلی که پیوند منو با اون فرهنگ حفظ کرده. به هر حال تصمیم گرفتم که یه وبلاگ دیگه داشته باشم که فضاش با اینجا متفاوت باشه, حتی اگر قراره نوع ناسزاهاش عوض بشه. در مورد ادامه اینجا هم بعدا تصمیم میگیرم.

این هفته تعطیلی وسط ترم بود و باز دپرس شده بودم. یه جلسه رفتم برای اون تحقیقی که رئیس دپارتمانمون گفته بود. با چند نفر جدید هم آشنا شدم ولی اون کسی که قرار بود در مورد تحقیق بهم توضیح بده وقت نداشت و افتاد برای هفته دیگه. 

گواهی اشتغال به تحصیل (enrollment certification) ام رو برای سایت نشا و سفارت پاکستان فرستادم. چند تا شرکت دیگه اپلای کردم برای کار تابستون و همچنان هیچ جایی کار نگرفتم. دوست یکی از اساتید ایرانی اینجا هم با من تماس گرفت و در مورد رزومه ام پرسید. اونم گفت شاید تابستون یه کاری داشته باشیم ولی قطعی اش نکرد. 

برای چهارشنبه سوری هم میخواستیم بریم یه مهمونی ایرانی که چون کارت شناسایی همراهمون نبود از دم در کافه راهمون ندادند. به هر حال چون هوا فوق العاده بود چند تا عکس گرفتیم و برگشتیم.

تا سری 38 اون کارتون ژاپنی ای رو هم نگاه کردم و سعی کردم اصطلاحاشو تمرین کنم ولی از اینجا به بعدش مثل اینکه غیرقانونیه توی امریکا. یه 7-8 ساعتی هم با جیراج صحبت کردم و ازش خواستم که همه اشکالات صحبت کردنمو برام بگیره. این هفته یه سری با جیراج رفتم رستوران هندی. چون باز بافه بود انواع اقسام غذاهای هندی رو هم امتحان کردم.

پریروز هم یه دختر همه چی تموم امریکایی آمده بود دانشگاه ما و بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم برم باهاش صحبت کنم. یه دو ساعتی کمک استادم کردم و بعد چند دقیقه ای با اون دختره صحبت کردم و برخلاف انتظارم کلی دست و پامو گم کردم. کارتم رو هم بهش دادم که بهم ایمیل بزنه اما گفت که فکر کنم یادم نمیمونه که بهت ایمیل بزنم. خلاصه نتونستم درست باهاش ارتباط برقرار کنم. 

پارسال تقریبا همین موقع ها بود که یکی از خواننده های وبلاگم در مورد فیلم میراث آلبرتا بهم گفت و اون موقع ها چون خیلی جو اپلای و این چیزا بود یه شب تا 2 نصف شب نشستم و نگاهش کردم ولی وقت نشد هیچ وقت در موردش بنویسم. یعنی میخواستم خیلی طولانی بشینم کامل نقدش کنم. اون روزا وقت نشد و امروزم وقت نمیشه. اگرچه امروز خوشحالم که میدونم اصلا ارزش وقت گذاشتن هم نداشته.


شروع وسوسه کننده فیلم

فیلم اولش خیلی خوب شروع میشه با حرف های اون دختره که از خوبی های کشوری که رفته شروع میکنه به تعریف کردن. عدم ثبات در تصمیم گیری های کلان کشور که باعث عدم ثبات در وضعیت کشور و غیرقابل پیش بینی شدن آینده برای یک جوان موضوع خیلی مهمیه که اون دختر بهش اشاره میکنه. چیزی که بنده تا ایران بودم با گوشت و پوست خودم لمسش کردم. 


دروغ های بی شاخ و دم از یک فرد بی اطلاع

اولش گفتم که احتمالا با یه فیلم مستند خوب طرف هستم که از زوایای مختلف به موضوع نگاه کرده. اما بلافاصله زاویه فیلم عوض میشه و سعی میکنه با پخش حرفایی از یه پسر دیگه در قالب یک سئوال و جواب دروغهایی رو به خورد بیننده بده. مثلا اون پسر میگه خود دانشجو ها به یه حالت "التماس گونه"!!! خودشون اپلای میکنند و اونا "با کلی منت"!!!  "ما" رو میگیرن. (مثلا میخواد بگه این پسره هم جزو کسانی هست که احتمالا توی خط ادامه تحصیل خارج از کشوره. این پسره در کل فیلم سعی میکنه یک چهره غیرقابل قبول از پروسه اپلای و خارج رفتن ارائه بده. با تاکید بر نکاتی که همه یا ایشون نمیدونه یا رسما دروغ میگه. مثلا همین حالت التماس گونه که میفرمایند همه جای دنیا برای دانشگاه های بهتر اپلای میکنن و این یک رابطه برد-برد دو طرفه هست. این حرف به مسخرگیه اینه که یکی بگه کسانی که دنبال کار هستن به یه حالت التماس گونه ای رزومه میفرستن شرکت ها که بهشون کار بدن!!! همینطور تاکید بی معنی روی هزینه های اپلای که خود این آقا هم نمیدونه چقدر هست و اینکه هرگز نمیگه کسی که این هزینه رو میکنه با اولین ماه فاندی که میگیره کل این هزینه که بر میگرده هیچی یه چیزی هم بیشتر گیرش میاد. مخاطب این حرفا احتمالا پدر مادرهای بیسوادی هستن یه که یه چیزی از مال دنیا دارن و یه وقتی خدایی نکرده نخوان در راه ادامه تحصیل فرزندشون خرج کنن. این پسره اینقدر دروغ میگه که بخوام بنویسم باید یه مطلب کامل در موردش بنویسم. بنابراین نمیخوام بیشتر از این به شیطنت های سازنده این فیلم (اگر اسمشو بشه فیلم گذاشت) اشاره کنم.


گزارشگر سهمیه؟

گزارشگر که به ظاهر خودش دانشجو هست (احتمالا از نوع سهمیه!) حتی نمیدونه که فعل "اپلای گرفتن" نداریم. یعنی شعور سازنده فیلم در همین حد هست که حتی لفظ درست اصلی ترین کاری که دانشجوها برای ادامه تحصیل خارج از کشور میکنن رو نمیدونه.



اشاره به تبعیض در نظام آموزشی کشور

آقای مجید انتظامی خیلی واضح اشاره میکنه به تبعیض هایی که برای پسرش برای ورود به دانشگاه به خاطر سئوالات مذهبی به وجود آمده و با وجود رتبه اول بودن قبولش نکردن! این تبعیض ها همچنان به صورت سهمیه های فضایی به بسیجی نما های دانشگاه ها با کارت های اکتیو و دی اکتیو و رادیواکتیو تعلق میکنه! 


سطح درک اساتید تاپ ترین دانشگاه های ایران

بنده وقتی حرف های آقای به اصطلاح دکتر محمدمهدی نایبی تازه به سطح درک این به اصطلاح اساتید تاپ ترین دانشگاه های ایران پی بردم که تحصیل نکردن در خارج از کشور چقدر طرز تفکرشون رو عقب مانده نگه داشته. در مورد تحقیقات دانشگاه های امریکا بر خلاف در فشانی های ایشون باید گفت که بسیار عملی فکر میکنن. و اتفاقا تحقیق در اون سطح هست که معنی پیدا میکنه و باعث میشه که یه کشور اونطور پیشرفت کنه. ایشون فکر میکنن که دانشگاه جورجیاتک میاد روی یه چیزی کار میکنه که امریکا 20 سال دیگه هم بهش نمیرسن و این در حالیه که نتیجه همون تحقیق با چند تا تحقیق دیگه جمع بسته میشه و چند سال دیگه تبدیل به یک تکنولوژی طراز اول میشه که برای کشورشون پیشرفت و ثروت میاره و در عوض بودجه های تحقیقاتی ایران میره زیر دست افرادی مثل ایشون که حتی از درک مفهوم تحقیق هم عاجز هستن و صد سال میگذره و هیچی از توش در نمیاد. متاسفانه سطح شعور همین اساتید هست که سطح تحقیقات کشور رو اینقدر پایین نگه داشته و بعد از این همه سال ما یه تکنولوژی برتر توی دنیا نداریم. ایشون حتی اینقدر فهم نداره که دانشجویی که توی دکترا تحقیق میکنه قراره تحقیق کردن یاد بگیره (ماهی گیری) نه اینکه کاری که برای تحقیقش کرده به ارائه به مغزهای پوک بعضی ها بخوره (ماهی). این چیزیه که توی ایران به جز کسانی که خارج از کشور توی دانشگاه های تاپ درس خوندن نمیفهمنش. من اینو توی همه اساتیدم که خارج از کشور درس خونده بودند در مقایسه با اونایی که ایران درس خونده بودند میدیدم.



سخنی با سازنده فیلم

واقعا فکر میکنی مملکت ثبات داره؟

1- یادت میاد اون خانم اول فیلم میگفت که مملکت ما ثبات نداره و تو هم آخر فیلم مسخره اش کردی؟ حالا خودت قیمت دلار رو بگیر و ببین در همین کمتر از یکسال همین فیلمی که درست کردی چقدر حرفاش معتبره. من فقط میخوام همون قسمت دروغ های آقا هژیر رحمانداد رو که حقوق استاد ایران رو با خارج از کشور مقایسه میکنه و شگفتا که میگه استاد خارج از کشور نمیتونه ظرف ده سال خونه بخره (که البته در کمتر از پنج سال با صرفه جویی میتونه توی بهترین جای امریکا خونه بخره!) و اون استاد ایران (با قیمت دلار امروز) رو با خرید خونه توی تهران یه حسابی کن ببین چطوری جور در میاد.


پروژه میلیاردی؟

2- برو یه بار دیگه از همون آقای دکتر نایبی جونت بپرس که کدوم شرکت توی ایران اگر وابسته به بعضی جاها نباشه میتونه 20 میلیارد پروژه بگیره؟؟؟ اونم در کمتر از دو سه سال؟؟؟ راستی چند تا شرکت کلا سراغ دارید که همچین مبلغی پروژه گرفته باشه؟ واقعا کدوم شرکت خصوصی همچین پولی رو داره که بخواد روش پروژه تعریف کنه؟ بعدش از ایشون بپرس واقعا اگر یک لیسانسه کاری گیر بیاره که زندگیش بچرخه (مثل امریکا) چرا باید بخواد فوق بخونه؟ آیا وقتی با مدرک فوق لیسانس و چندین سال سابقه کار حرفه ای نمیتونه زندگی تشکیل بده نباید ادامه تحصیل دکترا بده؟ آیا اینم پیروی از مد هست؟ آیا اونایی که با زد و بند پروژه میلیاردی میگیرن بیشتر پیرو مد نیستن که چون فلانی اونقدر پروژه گرفته چرا من نگیرم؟


پروژه نظامی رو به دانشجوی خارجی نمیدن

3- یه کم از خودت خجالت بکش که چرا سعی میکنی با کنار هم گذاشتن بعضی چیزا کذبی رو به بیننده القا کنی؟ چرا وقتی که میدونی که پروژه های تحقیقاتی حساس نظامی رو هیچوقت به دانشجوی خارجی نمیدن و نتایج تحقیق این دانشجوها هم همه به طور عمومی منتشر میشه و همه کشورها میتونن استفاده کنن, سعی میکنی وانمود کنی که این دانشجوهایی که میرن خارج بر روی مسائل نظامی کار میکنن؟ نگو که نمیدونستی وگرنه چرا رفتی با یه نفر مقیم امریکا (= کسی که امریکا وطنش هست) مصاحبه کردی؟ راستی به اون آقا هم بگو هیچ کسی با 12 هزار دلار موشک نمیسازه!


امنیت دانشجو

4- این قسمت فیلمتو خودت نگاه کن. "دانشجوها آمدند نرده های دانشگاه رو انداختند, الان خطر این میره که نیروی انتظامی و یگان ویژه در واقع حمله کنه"... من نه چیزی به این حرف اضافه کردم و نه چیزی کم کردم و این چیزیه که خودت توی فیلم گذاشتی. ببین و گوش کن که ترس دانشجویی که نرده های دانشگاهش افتاده از دزد و زورگیر و ... نیست. ببین ترس دانشجوی ممکلتت چیه؟ واقعا چرا این دانشجوها به اینجا رسیدن؟


مسکن ونزوئلا

5- این قسمت فیلم رو هم یه بار دیگه نگاه کن. اینجایی که دکتر مشایخی میگه "ده هزار واحد مسکونی توی ونزوئلا" چند بار اینو برای خودت تکرار کن. اینم من از خودم در نیاوردم و تو خودت توی فیلمت آوردی. چطوری من جوان باید بی خانه باشم و ده هزار تا واحد مسکونی رو ایشون توی ونزوئلا بسازن. همین یک جمله فقط برای اعتبار شخصیت این آقا کافیه. بعد ازش بپرس بچه های الان نمیفهمن, تو که میفهمیدی چرا رفتی به جای اینکه اینجا خونه بسازی اونجا ساختی؟ بگو دوربینو هم حتما اینبار خاموش کنن!


میراث ...

6- میراث آلبرتا, برخلاف القائات شما میراث آلبرتا نیست. این میراث شماست چیزی که خودتون درست کردید. چون آلبرتا هیچ وقتی رو نداشته که چنین کسانی رو تربیت کنه ولی اینا سالهای سال در جوار شما بودند.



فقط یک کلام ختم کلام

کسی که منطق داشته باشه نیازی به استفاده از احساسات برای اثبات (یا به معنای بهتر القا) تفکراتش نداره. فیلمساز این فیلم اگر واقعا منطقی داشت اونو میگفت!


حیف وقت.

امروز جیراج آمد توی اتاقم که بیا با هم بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم. منم تا حالا از قهوه های استارباکس نگرفته بودم و یادم آمد که رضا چند روز پیش میگفت فردا میخوای با یه دختری بری بیرون حرف بزنی حداقل یکبار برو ببین چه قهوه ای به درد میخوره که بگیری. دیگه قبول کردم.



قهوه اش که خیلی معمولی بود. البته من حس چشایی خوبی ندارم! از حرفایی که جیراج زد یه کم ناراحت شدم. گفت برای چی ولنتاین رو از دست دادی و اصلا اینطوری به هیچ جا نمیرسی. یعنی برای اولین بار بود که ناراحت میشدم. بعد جیراج یه چیزی گفت که تا شب داشتم بهش میخندیدم. گفت come on man, even god is reachable! منم کلی خندیدم. گفت ببین یه دوست هندی هم داریم طرز تفکرش اینطوریه!