X
تبلیغات
رایتل

تو رو هر لحظه میبینم که روبروم هستی. چشمات میگن خیلی دوستت دارم. دستات رو باز کردی و لبهات بهم لبخند میزنن. قلبم میگه فقط برای یکبار هم که شده در آغوشش بگیر. دستامو باز میکنم و به سمت تو میدوم اما به یه چیز خیلی محکم برخورد میکنم. دستامو به سمتت میبرم اما بهت نمیرسن. باز توی چشات نگاه میکنم و تو هنوز لبخند میزنی. نمیدونی یه دیوار شیشه ای بین ماست. دیواری که شیشه عمر ماست.


برنامه روز آخر هفته بین المللی دانشگاه یه جشن بود که توش از کشورهای مختلف آمدند و برنامه های مربوط به کشور خودشونو اجرا کردند. بنگلادش, فیلیپین, چین, هند, سریلانکا, آفریقا , ویتنام همه آمدند و برنامه اجرا کرده. یه سری اجرا ها رقص بود و یه سری ها هم آواز بود. برام جالب بود که رقص های مدرنشون همه مثل این رقص های کامپیوتری بود و رقص های قدیمی و سنتی اشون خیلی شبیه رقص های سنتی ایران موزون بود.



اولین گروه هندی بودند و جیراج کنار دست من نشسته بود و از پرچم کشورشون و معنی بعضی شعرهایی که میخوندن رو میگفت اما بعدش کلاس داشت و زود رفت.



معلوم بود که خیلی از قبل برنامه ریزی کرده بودند و کلی زحمت کشیده بودند.



افریقایی ها از همه با حال تر بودند اما حیف که آخرش برنده نشدند. فکر نمیکردم افریقایی ها اینقدر جالب باشن.










من فهمیدم که همه اونایی که فکر میکردم هندی هستن همچینم هندی نیستن و کشورهایی مثل سریلانکا و ... هم خیلی توی دانشگاه ما هستن. 



آخرش هم به گروه هایی که برنده شدند.



وسط جشن داشتم فکر میکردم اگر ما قرار بود یه گروهی تشکیل بدیم چطوری بودیم. چه لباسایی باید میپوشیدیم؟ با لباس محلی میرفتیم یا مثلا چفیه مینداختیم! واقعا چه شکلی از جامعه ما نشوندهنده کشور ما هست. بعد فکر کردم اگر اینطوری بود هند که کشور 72 ملته که باید اوضاعش خیلی خراب تر باشه. اما حداقل اونا اینقدر اهمیت میدن که تیم تشکیل بدن و ملیتشون رو به همه معرفی کنن.



شب بعد از این برنامه یه برنامه رقص گذاشته بودند که بچه های کشورهای مختلف بیان با هم برقصن و رقص کشور خودشونو به بقیه یاد بدن. منم رفتم بعد از مدتها یه پیتزای مجانی بخورم. آخرین قاچ پیتزاشون هم رسید به من. دیدم به جای اینکه به هم یاد بدن هر کسی داره با بچه های کشور خودش میرقصه دیگه برگشتم دفترم.


پاتو از ایران که میذاری بیرون یواش یواش یه چیزایی میفهمی که فهم خیلی دردناکه. یکیش اینه که چقدر فرهنگ کشورت بهت چسبیده. حالا یه چیز خوبی ازش بهت چسبیده باشه مشکلی نیست اما چیزی که غلط باشه چقدر آزاردهنده است که بخوای بفهمی و چقدر تمرین میخواد که کم کم بذاریش کنار. مثل چرکی که سالها بهت چسبیده باشه آموزه های غلط فرهنگیت همینطوری باهات هست و هر چی میشوری باز لکه هاش باهات هستن.


من همیشه آدمی بودم که سعی کردم اخلاق درستی داشته باشم و کلی کتاب و مطلب خوندم که سعی کنم خودمو بسازم اونطوری که بتونم لایق اسم "انسان" بودن باشم. باز همینطور که میگذره میبینم که کلی اشکال و ایراد در خودم پیدا میشه. یادش بخیر اون روزا که سعدی میخوندم و چقدر لذت بخش بود. اون زمان فکر میکردم که چطوری میشه یکی خودشو ایرانی بودنه و یکبار هم بوستان و گلستان رو نخونده باشه و بهش عمل نکرده باشه و یا اینکه چطوری میشه که یکی که سعدی رو خونده مزین به اخلاق پسندیده نشده باشه. اما امروز میبینم که سعدی تازه اولش بوده و هنوز آدم باید کلی کار کنه تا برسه به اون سطح از اخلاق برسه که میخواد.



چند وقت پیش داشتم توی یکی از سایت ها میخوندم که امواج تلویزیون مخصوصا موقع آگهی ها روی اعصاب تاثیر داره. یه دفعه یادم افتاد که آقای صمدی آملی هم همچین حرفی زده بود و یادم افتاد که منم یه مطلبی نوشته بودم در موردش نوشته بودم. بعد یادم افتاد به مطلبی که در مورد قضاوت کردن نوشته بودم و فهمیدم که اون موقع که هنوز اینو نمیدونستم در مورد دیگران چقدر راحت قضاوت میکردم. سریع برگشتم ببینم توی وبلاگم چی نوشتم. اولش خوشحال شدم که چیزی در مورد اون حرف نیست و استدلال هایی که در مورد بعضی حرفاشون نوشته بودم منطقی هستن. اما بعدش ناراحت شدم که توی ذهنم این چند تا حرف رو تعمیم داده بودم به کل شخصیت این آقا که کار بسیار اشتباهی بوده. بعد بیشتر ناراحت شدم که چقدر فرهنگ اشتباه جامعه ای که توش زندگی میکنم بهم چسبیده بوده.


چند وقت پیش سر کلاس استادمون میگفت که هر تیمی باید کار تیم های دیگه رو قضاوت کنه و امتیاز بده تا ببینیم کدوم تیم بهتر کار کرده. دقت کنید که باید "کار تیم" ها رو قضاوت کنید نه "خود تیم ها" همیشه باید کار دیگران رو قضاوت کرد نه خودشونو. یادم آمد مشابه این حرف رو هم روزای اول توی جلسات معارفه بهمون گفتن که اگر دانشجویی سر کلاس تقلب کرد شما حق ندارید محکومش کنید. اون کاری که کرده بد بوده که قانون داریم در موردش, نه اینکه اون آدم, آدم بدی هست که شخصیتشو زیر سئوال ببرید. در هیچ شرایطی نباید به دانشجویی بی احترامی کنید. اون موقع فکر میکردم اینکه معلومه خب. اما چقدر طول کشید تا فهمیدم که همچینم معلوم نبوده. فرهنگ ما عادتمون داده که مدام در مورد دیگران قضاوت کنیم (و نه کارهاشون) و حتی منم که با فاصله از اون فرهنگ زندگی کردم و در مورد هر کاری که میخواستم کنم فکر میکردم بازم یه چیزایی بهم چسبیده که خودمم خبر ندارم.

چند وقت پیش داشتم با منصور حرف میزدم.


- سلام مهندس. سال نو ات مبارک چه خبرا؟

- سلام دکتر. سال نو شما هم مبارک. هیچی سلامتی. شما چه خبر؟

- ما هم هیچی درس و مشق و ... آخر این ترم امتحان جامع دارم موندم چکارش کنم. کلی هم پروژه و تکلیف ریخته سرم. شما چه خبر؟ کار ریسرچت چطوری پیش میره؟

- کار ریسرچم خیلی خوب شده. این مدت خیلی پیشرفت کردم. دستتم درد نکنه خیلی کمک کردی. این مدت خودمم کلی یاد گرفتم و دیگه راه افتادم.

- به سلامتی. استادت چطوریه؟

- استادم خیلی خوش اخلاق نیست اما راضی ام. فیلد کاریشو خیلی دوست دارم و کم کم دارم پیشرفت میکنم. تو چه خبر؟ ازدواج نکردی؟

- ازدواج؟؟؟ نه بابا. موندم امتحانامو چکار کنم. کلی کار سرم ریخته. نه تابستون کار گیر آوردم و نه برای ریسرچ هنوز میدونم میخوام چکار کنم. تو چی؟

- منم هیچی. اصلا آدم مناسبی پیدا نمیشه.

- تو که داشتی با اون دختره ازدواج میکردی؟ اون چی شد؟

- هیچی بابا. داشت برای من فیلم بازی میکرد. چند بار روانشناسی ای تستش کردم, دروغ میگفت. ولش کردم. دوستم دوست دختر امریکایی داره, نمیدونی چقدر خوبه دختره. حداقل اینوری ها همینی هستن که نشون میدن. ایرانی ها یه جوری هستن و خودشونو یه جور دیگه نشون میدن. اون دختره هم همینطوری بود.

.....


تلفن که تموم شد داشتم فکر میکردم شاید بد نباشه بعضی وقتا یادم بیاد که از کجا آمدم. جایی که هیچ کسی خودش نبود. هر کسی یه تصویری خیالی از تجسمات خوشایندهای دیگران بود. کسی هم که میخواست خودش باشه عجیب غریب و محکوم حساب میشد و سزاوار سرزنش. جامعه ای که ریا توش ارزش شده بود و... 

کاشکی یه روزی بیاد که هیچ کسی مجبور نباشه به هیچ دلیلی یکی دیگه باشه و هر کسی خودش باشه. و هر کسی هم که خودش بد هست بفهمه و خودشو اصلاح کنه و خوب بشه.

امروز با یه پسر ایرانی صحبت کردم که داشت دنبال مشاور دانشگاه میگشت که ببینه چطوری میتونه ادامه تحصیل بده!


گفت که من الان 40 و خردی سالمه و دو سال پیش با گرین کارت آمدیم امریکا. این مدتی که اینجا بودم خیلی اتفاقای بدی برام افتاد. از زنم طلاق گرفتم و یه چند ماهی افسردگی خیلی شدید گرفتم. هشت ماه هر جا رزومه فرستادم و اینترویو گرفتم نتونستم کار پیدا کنم. اولین چیزی که میخوان مدرک از دانشگاه های اینجاست و دومین چیزی که میخوان سابقه کار اینجاست. من ایران 12 سال سابقه کار دارم اما اینا قبول نمیکنن و تا حالا حتی یه دونه کار هم نگرفتم. دارم دنبال این میگردم که بتونم یه مدرکی چیزی از دانشگاه بگیرم بتونم راحتتر کار پیدا کنم. ولی خرج تحصیلمو ندارم تازه یه پسر هم دارم که باید خرج اونو بدم. تقریبا یک ساعت و نیم تمام راهنماییش کردم که چطوری میتونه ادمیشن بگیره و یا اصلا درس بخونه یا نخونه و با فاند و بدون فاند و ... چطوریه.


واقعا متاسفم برای این آدمایی که نمونه واقعی آدمایی هستن که توی جامعه ایران زندگی میکردن. همینطوری که حرف میزد یه چیزایی به ذهنم میرسید که میدونم شنیدنش هم براش دردناک بود


1- آدم بی هدف: اینو میگم چون فکر میکنم که لاتری برنده شده بود چون اینجا بدون کار آمده بود و تحصیلات اینجایی هم نداشت. آدمای بی هدف بی برنامه که به عشق امریکا بدون اینکه هیچی بدونن سرشونو میندازن پایین و هر جایی میرن ببینن چی میشه. حتی الانم بدون اینکه یکبار سایت دانشگاه رو نگاه کنه آمده بود توی دانشگاه ببینه چی میشه.


2- آدمهای بی جنبه با آرزوهای واهی: نمیدونم علت طلاقش چی بوده اما هر چی که بوده سالها بوده که با هم زندگی کردن که یه پسر بزرگ داره و آمدن اینجا طلاق گرفتن. کسانی که همون بی برنامگی رو با بی جنبگی همراه هم دارن. نه فکر اینکه این بچه بدون مادر چطوری بزرگ میشه و نه فکر اینکه این همه سال زندگی چی شده؟ تا رسیدن امریکا و موقعیتشون عوض شده خودشونو گم کردن. متاسفانه خانم های ایرانی بی جنبه کم نداریم. البته در مشکلات و دعواها همیشه دو طرف مقصر هستن حالا یکی کمتر و یکی بیشتر. در هر صورت نتونستن بعد از این همه سال یه زندگی رو اداره کنن.


3- از این شاخه به اون شاخه: حتی نمیدونست که چی میخواد بخونه اگر بخواد درس بخونه. حتی نمیدونست که به چی علاقه داره. حتی نمیدونست که فقط توی کاری موفق میشه که بهش علاقه داشته باشه و توش تجربه داشته باشه. راجع به یه رشته هایی از من میپرسید که هیییییییچی ازش نمیدونست. کلی براش توضیح دادم که بابا جان تو که الان نمیدونی این چیه چطوری میخوای با کسی که پنج سال توی این رشته کار کرده رقابت کنی.


4- پرتوقع و بی زحمت: آدمایی که توقعشون سقف آسمون رو پاره میکنه و حتی حاضر نیستن برای موفق شدن یه زحمت کوچیک به خودشون بدن. اینو از اینجا میگم که خونه اش توی گرونترین منطقه اینجا بود و اجاره خونه اش حداقل دو برابر چیزی بود که من میدادم اما وقتی گفتم که آرلینگون هم دانشگاه ارزونتره و هم خونه ارزونتر, ناراحت شده بود که چرا باید از اینجای شهر بره اونور. هر چیزی بهایی داره. میخوان بدون پرداخت بها ارزششو بدست بیارن.


5- بدون اتکا به نفس: میگم که میتونی خرج تحصیلتو که برای فوق لیسانس حدود 20 هزار دلار میشه خودت بدی. میگه من که اینجا ندارم. اگر بخوام باید به مامانم بگم که از ایران برام بفرسته. با این اوضاع دلار هم که توی ایران  که خودت میدونی .... نه فکر نکنم بشه ...

یعنی میخواستم خودمو بکشم. با خودم فکر کردم که آخه مردک 40 سالته, بلند شدی یه کاره آمدی امریکا, هنوز توی این فکری که مامانت پول برات جور کنه؟ یعنی اینطوریه اتکا به نفس این آدما که اولین مشکلی که میخورن هنوز مامانشون راه حله.


6- زمینش کجه.  میگه اصلا به خاطر اینکه ما ایرانی هستیم بهمون کار نمیدن. میگم شما که گرین کارت دارید دیگه مقیم اینجا حساب میشید, چه ربطی داره؟ یه فکری میکنه میگه خب مدرک اینجا رو میخوان یا سابقه کار اینجا رو میخوان. 

میگم خب عزیز من تو باید یه چیزت از بقیه بهتر باشه که بهت کار بدن یا نه. آخه روی چه حسابی باید به شما کار بدن؟ یعنی حاضر نیستن یکبار فکر کنن کجای کارشون اشتباهه یا راه رسیدن به این هدف چیه.


6- عالم و آدم بیاین که من میخوام بزایم. میگم اون شرکت بیچاره ای که میخواد شما رو استخدام کنه از کجا باید بدونه که دانشگاه ... فلان شهر ایران که اینجا کسی هم اسمشو نشنیده چه دانشگاهیه یا این شرکت های X و Y و Z ای که نوشتی توی رزومه ات چطور شرکت هایی هستن که بخواد به شما اعتماد کنه و کار بده؟ میگه شرکت ها باید یه پروسه ای داشته باشن که اینا رو ارزیابی کنن. باید بفهمن که یکی که از ایران از فلان دانشگاه میاد و معدلش اینه و ... چطوریه. 

بهش میگم آخه اون شرکت نیازی نداره همچین کاری کنه. چرا باید همچین کاری کنه وقتی هزار تا متقاضی برای کارش وجود داره و میتونه به یکیش اعتماد کنه. این شما هستی که باید خودتو بهشون ثابت کنی.  نه اینکه اونا شما رو کشف کنن. این آدما به جای اینکه قوانین محیطشونو یاد بگیرن انتظار دارن که محیطشون با اونا وفق پیدا کنه!


7- همه چی همینیه که من فکر میکنم. میگه اینجا پارتی بازی 5000 برابر ایرانه. همین والمارت بخوای کار پیدا کنی هم پارتی بازیه. من چهار ماه تموم سر میزدم که کاری بود به منم بدن اما یه روز رفتم دیدم یه سیاهپوست ببخشیدا از اینایی که شلوارشون داره از پاشون میفته و بوی گند میده رو استخدام کردن. نمیفهمن که ... 

گفتم آخه اون کسی که میخواد یکیو استخدام کنه باید یه شناختی داشته باشه. معرف هم توی امریکا خیلی با پارتی ایران فرق میکنه. پارتی یعنی یکیو به یه کاری معرفی میکنن که اون کاره نیست و سر همین رابطه بازیها میره سر اون کار. معرف اینجا یعنی یه کسیو به کاری معرفی میکنن که میدونن از عهده اش بر میاد فقط میخوان شناس باشه. فرض کن شما رئیس والمارت بودی و میخواستی یکیو استخدام کنی. یکی یه معرفی داره که مورد اعتماد شماست و میگه این آدم آدم درستیه و دزد نیست و ... یکی هم هیچ معرفی نداره. در شرایطی که مطمئنی هر دو از پس این کار برمیان شما حاضری ریسک کنی کسی رو بگیری که نمیدونی فردا دزد از آب درمیاد یا نه؟


8- خاک تو سر اون - مورد 8 شمایی هستید که دارید این مطلب رو میخونید و تا اینجا فکر میکنین که هر چی من نوشتم محنصر به این آدم هستن و در هیچ کس دیگه ای به جز ایشون یافت نمیشه. درست اگر نگاه کنید میبینید که از این نمونه طرز تفکرات فراوان یافت میشه و لازم نیست تخیل کنید یکی توی امریکا یه روزی داشته چی میگفته. همین دور و برتون رو نگاه کنید شاید بتونید چند تاشو پیدا کنید. بعضی ها هم بد نیست به آیینه یه نگاهی بندازن.