X
تبلیغات
رایتل

برنامه روز آخر هفته بین المللی دانشگاه یه جشن بود که توش از کشورهای مختلف آمدند و برنامه های مربوط به کشور خودشونو اجرا کردند. بنگلادش, فیلیپین, چین, هند, سریلانکا, آفریقا , ویتنام همه آمدند و برنامه اجرا کرده. یه سری اجرا ها رقص بود و یه سری ها هم آواز بود. برام جالب بود که رقص های مدرنشون همه مثل این رقص های کامپیوتری بود و رقص های قدیمی و سنتی اشون خیلی شبیه رقص های سنتی ایران موزون بود.



اولین گروه هندی بودند و جیراج کنار دست من نشسته بود و از پرچم کشورشون و معنی بعضی شعرهایی که میخوندن رو میگفت اما بعدش کلاس داشت و زود رفت.



معلوم بود که خیلی از قبل برنامه ریزی کرده بودند و کلی زحمت کشیده بودند.



افریقایی ها از همه با حال تر بودند اما حیف که آخرش برنده نشدند. فکر نمیکردم افریقایی ها اینقدر جالب باشن.










من فهمیدم که همه اونایی که فکر میکردم هندی هستن همچینم هندی نیستن و کشورهایی مثل سریلانکا و ... هم خیلی توی دانشگاه ما هستن. 



آخرش هم به گروه هایی که برنده شدند.



وسط جشن داشتم فکر میکردم اگر ما قرار بود یه گروهی تشکیل بدیم چطوری بودیم. چه لباسایی باید میپوشیدیم؟ با لباس محلی میرفتیم یا مثلا چفیه مینداختیم! واقعا چه شکلی از جامعه ما نشوندهنده کشور ما هست. بعد فکر کردم اگر اینطوری بود هند که کشور 72 ملته که باید اوضاعش خیلی خراب تر باشه. اما حداقل اونا اینقدر اهمیت میدن که تیم تشکیل بدن و ملیتشون رو به همه معرفی کنن.



شب بعد از این برنامه یه برنامه رقص گذاشته بودند که بچه های کشورهای مختلف بیان با هم برقصن و رقص کشور خودشونو به بقیه یاد بدن. منم رفتم بعد از مدتها یه پیتزای مجانی بخورم. آخرین قاچ پیتزاشون هم رسید به من. دیدم به جای اینکه به هم یاد بدن هر کسی داره با بچه های کشور خودش میرقصه دیگه برگشتم دفترم.


امروز بهترین برنامه دانشگاه بود. از همه کشورها دانشجوها صنایع دستی و غذا آورده بودند و به نمایش گذاشته بودند. منم رفتم با همه اشون عکس گرفتم. برای اولین بار با بچه های نیجریه و کره جنوبی و ژاپن و ویتنام و ... آشنا شدم. از غذای چندتاشونم خوردم. از کره جنوبی یه چیزی چایی مانند اما یخ توش بود و شیرین بود آورده بودند که خیلی خوشمزه بود. با همه کشورها هم عکس گرفتم تا برای خانواده ام بفرستم.












یکی دو تا از هندی ها سراغ غرفه ایران رو از من گرفتن اما از ایران کسی نماینده نشده بود. فکر کنم بچه ها وقت نداشتن. همیشه آرزوم بود که توی یک محیطی باشم که از همه فرهنگ ها توشون باشن. همین نیم ساعتی که اینجا بودم خیلی بهم خوش گذشت.

امروز همینطوری که میرفتم جیراج رو دیدم که سر تا پا رنگی شده بود. گفتم این چه وضعیه. گفت جشن holi هست توی دانشگاه تو چرا نیومدی؟ گفتم من نمیدونستم. دیگه منو با خودش برد.



گفتم بخوان منو رنگی کنن من نمیام. گفت باشه حالا بیا ببین چطوریه. رفتیم دیگه آخراش بود. همینطوری آهنگ گذاشته بودند و بچه ها داشتن به طرف همدیگه رنگ پرتاب میکردن. اونطرف تر دست و پای یه نفر رو هم گرفته بودند که بندازنش توی گل (نمیدونم اینم جز جشن بود یا نه).



آخرش هم همه گروهی ایستادند و با همون اوضاع رنگی شده عکس گرفتن. دوست جیراج هم آمد گفت تو چرا رنگی نیستی. گفتم من نمیخوام. گفت مگه میشه holi یه و همه باید رنگی بشن و هر چی رنگ داشت روی صورت ما کشید.



توی راه برگشتن جیراج گفت که این مراسم توی هند خیلی بهتر و بزرگتره. اونجا رنگ ها خیلی قویتره و تا یک هفته پاک نمیشه و تازه آب هم جزو ملزوماتشه. بدون آب که اصلا هولی هولی نمیشه! شب هم رضا میگفت که توی هند اینا از دو ماه قبل آماده میشن که جشن بگیرن و کلا پیشواز میرن و هر کسی توی خیابون رد میشه ممکنه بزنن رنگیش کنن. خلاصه یه جورایی مثل چهارشنبه سوری که هنوز شروع نشده صدای ترقه میاد.




(اشتباه تایپی holi تصحیح شد)

رضا میگفت توی دانشگاهشون یه گروه های چینی بودند که بهشون میگفتن Chinese Gang. نه که چینی ها نسل اندر نسل توی این دانشگاه ها درس خوندن, هر ترم سئوالای استادا رو جمع میکردن و به نسل بعدی منتقل میکردن. این بوده که یه سری دانشجوها تا ده سال سئوالای یه استاد رو قبل از امتحان داشتن و نمره میگرفتن. گفتم کاشکی ما ازین شانس ها داشتیم!

این ترم کارهای TA ایم خیلی آسونتر از ترم پیش هستن. ساعات اداریم که تا حالا کسی نیامده و حتی برگه صحیح کردن هم ندارم و تقریبا تا حالا هیچ کاری برای استادام نکردم. چهارشنبه برای اولین سر کلاس مراقب امتحان بودم و خودش یه تجربه جدید و جالب بود. جلسه امتحان اولی یه دختر چینیه و دو تا دختر هندیه بودند که همش تقلب میکردن. دیگه یه سری رفتم پیش دختر چینیه و گفتم جاشو عوض کنه. اولش نفهمید که چی میگفت شروع کرد التماس کردن که ببخشید. منم یادم اون روزای مدرسه افتادم که معلم برگه یه نفر رو میگرفت و اونم میگفت آقا تو رو خدا تو رو خدا دیگه بار آخرمونه. آقا به خدا تقصیر ما نبود! خنده ام گرفته بود اما کاریش هم نمیشد کرد. یه دختر و پسر هندی هم ظاهرا زن و شوهر بودند تا آخر امتحان بغل هم نشسته بودند و همه سئوالا رو به هم رسوندن! دیگه آخر جلسه فقط روی برگه اشون علامت زدم برای استاد که خودش چک کنه.



دو تا دخترهای همگروهی من توی اون گروه هندی ها که بودیم هم اینجا امتحان داشتن. یکیشون اسمشون شیرین بود و تا آخر امتحان سرشو از روی برگه اش بلند نکرد. شیرین خیلی مهربونه. تقریبا میشه گفت که مهربونترین دختری هست که توی عمرم دیدم. از همه هندی های دانشگاه ما هم خوشکلتره. قیافه اش ایرانی هندیه. بعد از امتحان یه کم با شیرین حرف زدم که امتحان چطور بود. اگر میخواستم با یه هندی ازدواج کنم حتما به شیرین فکر میکردم اما خب اون خودش میدونه که من براش خیلی زیادیم و اصلا به من فکر هم نمیکنه :) جلسه دومی امتحان هم فقط یه پسر هندیه بود که داشت تقلب میکرد. منم مونده بودم چکار کنم. این دیگه از رو نمیرفت هر چی نگاهش میکردم. دیگه یه سری رفتم بالای سرش و جا به جاش کردم. آخر امتحان هم موقعی که آمد برگه اشو بده توی دستش نگه داشت که بهش نگاه کنم و وقتی نگاهش کرد با نگاهش گفت باشه دیگه نذاشتی تقلب کنیم. حالا به هم میرسیم. یه پسره هم پاسخنامه اشو نداد. حالا نمیدونم که متقلب حرفه ای بود و پاسخنامه رو گذاشته بود که یکی دیگه براش پر کنه یا اینکه واقعا یادش رفته بود. 


قوانین گرفتن تقلب

قبل از امتحان قوانین رو استاد برامون توضیح داد. گفت حق ندارید به کسی بگید که تقلب کرده. حتی حق ندارید برگه اشو بگیرید. اگر کسی برگه تقلب همراهش بود همون برگه رو ازش بگیرید و بهش بگید که اجازه نداره که از اون برگه استفاده کنه. اگر کسی هم تقلب میکرد بهش تذکر بدید. اگر هم موبایل و ... دستش بود و نگاه میکرد بهش بگید که اجازه نداره از موبایل استفاده کنه و بذاردش توی کیفش. در هیچ صورتی حق ندارید برگه هیچ کسی رو بگیرید و در شدیدترین حالت یه علامت روی برگه اش بذارید اما اجازه بدید که تا آخر امتحان بشینه و بنویسه. یادم افتاد توی ایران معلمه تا میدید یکی تقلب کرده با پس گردنی همچین میزدش و میکشیدش بیرون و با خفت و خواری از جلسه امتحان پرتش میکرد بیرون.