X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

وقتی رسیدیم ایرانی های زیادی نبودند. چون دیروزم بارون آمده بود همه جا خیس شده بود و ظاهرا با سابقه ها میدونستند و صندلی آورده بودند. ما هم دو تا پتو برای زیر انداز آورده بودیم که نازک بودند و اولین جایی که پهن کردیم حسابی خیس شدند. رضا هم سر اینکه شلوارش خیس شده بود که نشسته بود کلی شوخی بازی در آورد.



بعد رفتیم یه جای دیگه پیدا کردیم و نشستیم. نزدیک یه جایی بود که صدای آهنگش بلند بود. از آهنگ های قدیمی و جدید هرچی بود میذاشت. کم کم بچه های دیگه ایرانی هم آمدند و دور هم جمع شدیم. کلا بچه های دانشگاه خیلی کم آمده بودند. از دخترا همین دو تایی که با ما آمده بودند و از پسرها هم دو تا سری 3-4 تایی بیشتر نیامده بودند. 



من یه دوری توی محوطه زدم و چند تایی عکس گرفتم. یه جایی بود که بچه ها داشتن سرسره بازی میکردند.



کنار دریاچه هم خیلی قشنگ بود و بعضی بچه ها داشتن اونجا شنا میکردند.




بعضی ها هم ترجیح داده بودند که قسمت های خلوت تر اون محوطه بشینن. اینطرف من چند تا خانواده غیر ایرانی هم دیدم. نمیدونم کجایی بودند اما در هر صورت داشت بهشون خوش میگذشت.





یه جایی هم برای بچه ها از این وسیله های بادی گذاشته بودند که بازی کنند. صدای یکی از مامانا رو شنیدم که میگفت "سارا سارا be careful" بچه ها اکثرا فارسی بلد نبودند و انگلیسی حرف میزدند. حتی ماماناشونم باهاشون انگلیسی حرف میزدند.




کم کم ابرا رفتن و آفتاب جاشو گرفت و هوا گرم شد. منم اشتباها لباس گرم پوشیده بودم. لباسم امروز کلا خیلی بد بود.




یه جایی بود که داشتن کباب درست میکردند.



ما ناهار آورده بودیم. برای همین ناهار رو خوردیم. خیلی هم خوب شده بود. دلم میخواست با اون دختر ایرانیه بیشتر حرف بزنم و ببینم داره چکار میکنه اما نشد. بعد از ناهار رفتیم برای والیبال بازی. نکته این بود که هیچ وسیله ای برای بازی نیاورده بودیم و مجبور شدیم به تفریحات سالم روی بیاریم.




بعد از سالها یه کم والیبال بازی کردم. بعد بچه ها گفتن وسطی بازی کنیم و یه مقداری هم وسطی بازی کردیم. یاد اون روزا افتادم که توی حیاط خونه همه بچه ها با هم وسطی بازی میکردیم. 




بعد از بازی من خسته شدم و رفتم ببینم اونجایی که آهنگ میذارن چه خبره. یه عده ای داشتن اون وسط خودشونو تکون میدادند.



فضای اونجا هم به نسبت ظهر شلوغ تر شده بود. بچه ها هم کم کم خسته شدند و از بازی برگشته بودند و من که رسیدم داشتن برای خودشون پانتومیم بازی میکردند. یکیشون منو صدا زد و گفت منم بازی کنم. بعد گفتن لغت "گریگوری" رو باید در بیاری. منم قبول نکردم. آخه لغت قحطی بوده!!! حامد گفت خب من در میارم و قسمت "گوری" رو با عملیات خاک برداری در آورد. البته که جرزنیه چون نباید لغت رو قسمت قسمت کنن اما خب بالاخره بچه ها حدس زدند. 




برگشتم لب آب و دیدم بچه ها دارن با هم انگلیسی حرف میزنن. با خودم فکر کردم اگر امریکا بمونم شاید یه روزی بچه ام فقط انگلیسی یاد بگیره و حتی فارسی هم بلد نشه.




دیگه هوا کم کم تاریک میشد و از بچه ها خداحافظی کردیم. من و رضا با هم برگشتیم.