X
تبلیغات
رایتل

این مدت چون ترم داره تموم میشه و تقریبا دیگه با محیط اینجا آشنا شدم و جا افتادم میخوام برای ترم دیگه برنامه ریزی بهتری کنم تا از زمانم بهره بیشتری ببرم. این روزا بازم دارم برنامه ریزی میکنم. بازم دارم فکر میکنم که چه مسیری رو برم. در کنار خوندن مثنوی و نگاه کردن ویدئوهای خیلی جالب یوتیوب دارم باز فکر میکنم که چه کارهای بیشتری میتونم انجام بدم. یه سری فکرا هم کردم.

 

فقط باید مشکلات رو شناخت و براشون راه کار ارائه کرد.

 

زبان

مشکل اصلی امروز من اینه که زبانم خوب نیست. اولین کاری که باید از ترم دیگه انجام بدم اینه که یه دوست امریکایی پیدا کنم. درسته که برای درس خوندن مشکلی ندارم اما با اون سطحی که من میخوام با مردم در ارتباط باشم با این وضع نمی تونم. باید بتونم اصطلاحات اینا رو یاد بگیرم و استفاده کنم. اون روزای اول میخواستم برم با کریسیدا دوست بشم اما بعد از اون چند بار دیدمش و فکر کردم خیلی خوشم نمیاد ازش. کس دیگه ای رو هم توی دانشگاه دیگه ندیدم. نمیدونم این امریکایی ها کجا هستن؟! اکثرا چون سر کار میرن حوصله ندارند به هر حال این خیلی واجبه. همچنین دارم برنامه ریزی میکنم که اگر باز کسی رو پیدا نکردم بتونم سریال نگاه کنم تا یه کم با زبان عادی اینجا آشنا بشم.


پول

این روزا خیلی به این فکر کردم که چطوری واقعا میتونم یک میلیون دلار داشته باشم. اصلا میخوام داشته باشم یا نمیخوام داشته باشم. از وقتی که اون مقاله رو در مورد پول خوندم بدم نمیاد که یه کاری کنم که واقعا ارزشمند باشه و در کنارش بتونم یه پولی هم در بیارم.  

پریروز باز یه ایده خیلی خوب به ذهنم رسید که این بار میخوام واقعا انجامش بدم. البته نگاه کردم مشابه کارم رو هم یه شرکت بزرگ انجام داده اما خب منم میتونم به یه روش دیگه یه جوری انجامش بدم که دیگران بتونن استفاده کنن. نمیدونم موفق میشه یا نه اما اگر بشه که خیلی خوبه. بعضی وقتا ماشین حساب دستم میگیرم ببینم چقدر میتونم از توش پول دارم یا چطوری پول در بیارم. توی اینترنت هم این روزا کلی مطلب خوندم و در مورد انجام ایده ام هم فکر کردم.

 

اقامت

اقامت برای من مسئله اساسی ای نیست. اما مشکل اینه که با توجه به قوانین امریکا نمیتونم منبع درآمدی غیر از دانشگاه داشته باشم. برای همینه که دارم دنبال یه راهی میگردم که اگر بشه بتونم اقامت بگیرم تا بتونم راحت پول در بیارم.  

میتونم ازدواج کنم اما واقعا دلم نمیخواد با کسی که دلم نمیخواد ازدواج کنم. بعد هم با این شرایط مالی نمیتونم با کسی که میخوام ازدواج کنم. میتونم ویزامو تبدیل کنم به ویزای کار اما اونم تا به گرین کارت برسه خیلی دردسر داره و کمتر از یک سال و نیم فکر نمیکنم طول بکشه. بعدشم دلم نمیخواد درس و دانشگاهم رو ول کنم. حالا که اینقدر زحمت کشیدم چرا دکترامو نگیرم. ممکنه مجبور بشم که مسئله اقامت رو بذارم کنار سعی کنم که یه آدم مورد اعتماد پیدا کنم که اون بتونه زحمت گرفتن پولا رو بگیره اما فعلا که کسی توی ذهنم نیست. راه های گرفتن اقامت رو هم یه بررسی کردم دوباره اما راه سر راستی نیست و همشون هم خیلی طول میکشن.


حلقه مشکلات

البته مشکلات نه فقط خودشون هستن که به هم حلقه هم شدن. مثلا برای ازدواج پول میخوام برای پول باید اقامت داشته باشم. حالا برای اقامت یا پول میخوام یا باید ازدواج کنم! باید دنبال یه راه کارهایی هم باشم که حلقه های مشکلات رو هم بشکنم.

  

مدیر برنامه ها!

بعضی وقتا پیش خودم خیال بافی میکنم که یه مدیر برنامه ها میخوام که کمکم کنه هم زبانم خوب بشه و هم کارهایی رو که میخوام اینجا انجام بدم رو راهنمایی ام کنه. هم بیشتر با فرهنگ اینجا آشنا بشم. حالا یه آگهی میزنم توی اینترنت ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه. 


اینترنشیپ برای تابستون 

اگر بتونم برم برای تابستون برم یه شرکت خوب, شاید بتونم همونجا چند نفر رو پیدا کنم که توی بقیه برنامه های تجاری ام کمکم کنن. در هر صورت برای اینکه پول داشته باشم باید تابستون برم سر یه کاری که توش پول باشه. اگر بتونم ایده امو توی این چند ماه ترم بعد به یه جایی برسونم شاید ترجیح بدم که روی اون کار کنم اما فکر نکنم توی این مدت کم به جایی برسه.

گرفتن اینترنشیپ اما خیلی مشکل بزرگی نیست. اما خب باید توی تعطیلات بشینم خوب مصاحبه ها رو بخونم و جواب سئوالا رو یاد بگیرم تا یه شرکت خوب با حقوق بالا استخدام بشم.

خب پنجشنبه سخت ترین امتحانم که همون درس ریاضیه بود دادم و طبق معمول بازم یه سری اشتباهات ریز و درشت کردم که نمره کامل نگیرم. جمعه هم جشن فارغ التحصیلی بود و کلی کمک نولا کردم و میز جا به جا کردم و به مهمونا خوش آمد گفتم و خلاصه تا عصر اونجا بودم. یک ساعتی هم با نولا در مورد نیویورک و امریکا حرف زدم که باید بعدا بنویسم. عصر هم تا شب توی دفترم سئوالای بچه ها رو جواب میدادم.

این روزا چون موقع تحویل پروژه هاست بچه ها هر روز میان از من کلی سئوال میپرسن. من حتی قبل از امتحانم ساعت اداریمو تعطیل نکردم چون واقعا سرم شلوغ شده. خلاصه اون یک هفته ای که تعطیل بودیم الان ده برابرش جبران شد. تقریبا تمام ساعاتی که دانشگاه هستم دانشجوها میان که سئوال بپرسم.

دیروز و پریروز هم یکی دیگه از پروژه هامو تموم کردم. درواقع کار خاصی نداشت من فقط برای اینکه استاده رو سورپرایز کنم خیلی روش کار کردم تا بعدها شاید لازم بشه ازش برای سر کار رفتن ریکامندیشن بگیرم. تا 20م دسامبر که آخرین امتحانمه دیگه کار خاصی ندارم. برای همین دارم برنامه ریزی میکنم برای ترم آینده و تابستون. از 20م هم دیگه تعطیلم. خیلی ناراحتم که نرسیدم وبلاگم رو اونطوری که میخوام آپدیت کنم و کلی اتفاقات توی دانشگاه افتاد که هنوز نرسیدم بنویسم. احتمالا از 20م که تعطیل میشم برسم که داستان رو برسونم سر زمان واقعی اش تا یه چیزای مهمتر که میخوام بنویسم رو هم برسم بنویسم.

چند وقته به سرم زده که یه هدف بذارم برای خودم مثلا 1 میلیون دلار و سعی کنم به دستش بیارم. بعضی وقتا فکر میکنم که الان این همه پولو میخوام چکار کنم. بعضی وقتا هم فکر میکنم که آخه به جز این چکار کنم؟ زندگی همینطوری جریان داره و من نمیتونم سرعتش رو کم یا زیاد کنم. مسیری هست که باید برم. دیشب که همینطوری داشتم دنبال راه های کسب یک میلیون دلار میگشتم یه وبلاگ جالب پیدا کردم: 

http://www.stevepavlina.com 

عنوان بالای وبلاگش هم خیلی وسوسه کننده بود: Personal Development for smart peopleو چند تا از مطالبش رو خوندم. مثلا این مطلب رو در مورد پول: 

http://www.stevepavlina.com/blog/2006/12/making-money-consciously/ 

هیچوقت اینطوری به این موضوع نگاه نکرده بود که پول یک منبع اجتماعی باشه! همینطوری بعضی نگاه های دیگه. کلا از بعضی دیدگاه هاش خوشم آمد. گفتم شما هم شاید دلتون بخواد یه وبلاگ انگلیسی رو هم تجربه کنید. 

کیتارو یک آهنگ ساز ژاپنیه که این روزا بعضی وقتا آهنگ هاشو گوش میدم. بعضی هاش خیلی قشنگه. من از Silk road و Matsuri و Aqua و چند تای دیگه خوشم آمده. آشنا شدن با فرهنگ های دیگه میتونه خیلی جالب باشه. من هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بتونم به یه آهنگ ژاپنی گوش بدم!


(اشتباه تایپی silk road تصحیح شد.)

این روزا دیگه ترم داره تموم میشه. پنجشنبه اولین امتحان پایان ترمم هست. اصلا باورم نمیشه که به این زودی به آخر ترم رسیدم. دو تا پروژه دارم که تحویل بدم که دیگه آخراشم. منصور هم کم کم داره وسایلاشو جمع میکنه که بره. البته هنوز ادمیشن رسمی بهش ندادن اما دیگه فکر نمیکنم که ندن چون استاده خیلی پیگیر کارش هست. برای اون استاد UCLA هم ایمیل زدم که جوابی نداد و منم دیگه پیگیر نشدم. حوصله سختی های درس خوندن اونجا رو هم ندارم. اینجایی که هستم صد در صد راحتتر از اونجاست. اتفاق بدی که هفته پیش افتاد این بود که با استادی که میخواستم کار کنم گفت که ترم دیگه کلا نیستم و احتمالا کل 2013 هم نیستم. خلاصه هر چی برنامه ریزی کرده بودم روی این استاده پنبه شد رفت.


پریروزها پشت صحنه های Ours رو نگاه کردم و کلی خندیدم. حیف که تیلور خانم ظرف یکسال این همه عوض شده. یه چند ساعتی در مورد مصاحبه های شرکت ها خوندم و دیدم که خیلی تعطیلم و باید کلی زحمت بکشم که از پس مصاحبه هاشون بربیام. امیدوارم بعد از امتحانا مصاحبه ها رو بخونم و چند جا اپلای کنم که تابستون برم اونجاها کار کنم. پریروز کل startup weekend تهران رو نگاه کردم و دیدم چقدر ضعیف کار میکنن. به جز تیم برنده بقیه تیم ها خیلی ایده های ضعیفی داشتن و بعضا تکراری هم بود! ایده "خرد خرد" هم چند وقت پیش خودم به منصور گفته بودم. البته اون جوری که اونا میگفتن اصلا به درد نمیخورد. داداشم هم که از طرف دانشگاهشون بورس شده بود برای یه ورک شاپ بره چین برای ویزا به مشکل خورد چون گفتن که از ایتالیا نمیتونی ویزای چین بگیری و باید بری ایران و اونم نمیتونست بره. خلاصه ممکنه سر اینکه ایرانی هست نتونه بره. 


هفته ای که گذشت هم یه مقداری در مورد خودم فکر کردم و اینکه آخرش میخوام چکار کنم. خیلی کارها هست که میخوام کنم اما مسیری که دارم میرم الان در اون جهت نیست. از یه طرف میخوام زبانم رو خوب کنم. از یه طرف تابستون کار بگیرم. از یه طرف دوست دارم که بزینس خودم رو راه بندازم و یه پولی در بیارم بتونم ازدواج کنم و کمک خانواده ام باشم و میگم اصلا برای چی تابستون دنبال کار باشم. از یه طرف منصور داره میره و اجاره خونه ام دو برابر میشه و هیچ جایی هم ارزونتر پیدا نکردم. خلاصه حسابی ذهنم به هم ریخته شده که برای آینده ام چطور تصمیمی بگیرم. با خودم گفتم فعلا تا آخر امتحانا درس بخونم, بعدش فکر کنم که چکار کنم.