X
تبلیغات
رایتل

یا من یعطی من سئل. ای کسی که میدهی هر کسی را که چیزی بخواهد.


بعضی ها به این حرف شریف ایمان ندارند. با وجود اینکه سن زیادی ندارم اما به یقین به این حرف ایمان دارم. از خدا هر چیزی رو که میخواهید بهتون میده. واقعیتش اینه که چیزهایی رو که امروز دارید اگر نگاه کنید میبینید که اینا همون خواسته های دیروز خودتون بوده. خدا آگاه هست به خواسته های بنده هاش و کریم هست. آخه میشه آدم خواسته اش رو به کریم بگه بعد کریم بخیل بشه؟؟؟

ممکنه بپرسید که تکلیف اون چیزهایی که نمیرسیم بهش چیه. به یقین میگم که 2 حالت داره. 1- یا شما لیاقتتون خیلی بیشتر از اینهاست. 2- یا خواسته هاتون در تضاد با هم هستن.
1- لیاقت شما.
انسان لیاقت خودش رو نمیدونه. خیلی ها واقعا لیاقت خودشون رو نمیدونن. برای همین چیزهای کمی میخوان. فکر کنید در وضعیت تنگدستی میخواهید در خونه کریم ترین آدم شهر برید. فرض کنیم که این آدم هم صد میلیون تومان از پولش رو گذاشته برای کمک در راه خدا. چقدر پول ازش میخواهید؟ مثلا 1000 تومان که برای چند روز نون بخرید و سیر بشید! خب شما خودتون رو جای اون کریم بذارید. اگر بهش بگید هزار تومان و اون هی تاخیر کنه در دادن این پول به شما علتش چیه؟ غیر از اینه که میخواد شما درخواست بیشتری داشته باشید؟ اصلا این یه جور بی ایمانیه که از خدا چیزی کمتر از اونی رو که میخواهید بخواهید. نکته مهم اینه که باید اینقدر ایمان داشته باشید که هر چیزی رو بخواهید خدا میده. وگرنه اصلا فایده نداره.
یه داستان بگم از یکی از دوستان. میگفت که یه شوهری داشتم که هر روز کتکم میزد و دیگه خسته شده بود اما جای دیگه ای هم برای رفتن نداشتم. هی میرفتم پیش خدا میگفتم خدایا شده یه سگدونی هم بهم بده تا از اینجا راحت بشم. هی دعا میکردم نمیشد. تا اینکه یک روز بعد از سالها یه جایی گیرم اومد که واقعا عین سگدونی بود. بعد فهمیدم تا اون روزی که بهم نمیداد به خاطر این بود که چیزی رو میخواستم که لیاقتم نبود. درسته که آخرش بهم داد اما بهم فهموند که همیشه باید چیزی رو بخوام که لایقشم. این دوست ما الان داره توی یکی از مجلل ترین خونه های تهران زندگی میکنه و اینقدر ثروت داره که خودش نمیتونه بشماره!
2- تضاد خواسته ها.
یه مثال میزنم همه چیز روشن شه. یک فقیری بود سالها بندگی خدا رو کرده بود. یه روز به خدا میگه خدایا این همه ما بندگیتو کردیم به ما یه ثروت درست و حسابی بده. خدا بهش نمیده. خلاصه شروع میکنه دعا کردن هر روز و هر شب دعا میکنه که خدا بهش ثروت بده. اما خدا بهش نمیده. یه روز شروع میکنه به ناسزا گفتن به خدا که خدایا تو اصلا هوای بنده ات رو نداری. دروغ میگی که خواسته های بنده ات رو برآورده میکنی و... اون روز خدا از دست بنده اش ناراحت میشه. بهش یه ثروتی میده که هیچ کس توی این شهر نداشته. اون شخص روزهای اول از خدا معذرت میخواد اما کم کم هر روزش به مهمونی و حساب و کتاب ثروتش میگذره تا اینکه خدا رو به طور کل فراموش میکنه و کم کم اون ثروت باعث میشه آلوده هر گناهی هم بشه. اینجاست که از آسمون ندا میاد که ای بنده من حالا فهمیدی چرا بهت ثروت نمیدادم. چون تو هم بهشت رو میخواستی و هم ثروت رو. دیدم تو کسی نیستی که بتونی این 2 تا رو با هم داشته باشی. خودم برات انتخاب کردم که بهت بهشت رو بدم. اما تو اصرار کردی. اصرار بعد از اصرار و من خواستم بهت نشون بدم که نتیجه خواسته ات چیه.
خیلی موقع ها حکایت ما همینه. اینجا عالم ماده هست. نمیشه همه چیز رو با هم داشت یا خواست. اگر چیزهایی رو که میخواهید در تضاد باشند خدا انتخاب میکنه. و بهترین رو براتون انتخاب میکنه. شما خودتون نمیدونید بهترین چیه اما اون خوب میدونه. پس آروم و راحت باشید. فقط بخواهید به زمان اجازه بدید که آماده کنه و بهتون بده!