X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تیلوردیروز خیلی حالم بد بود. اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم. پریروز کارهای شرکت رو تموم کرده بودم و رفتم و تحویل دادم و دیروز می خواستم روی تزم کار کنم که اصلا حوصله نداشتم. واقعا دردسری هست این پایان نامه ما! یه سر رفتم بیرون فکر کردم که چه مطالبی رو چطوری توش بیارم. چکار کنم که فصل هاش بهتر باشه و همینطوری قدم زدم. بعد آمدم خونه اصلا حوصله نداشتم یه نیم ساعتی برای خودم خوندم. خیلی حال داد. بعدش نشستم یه کم کتاب خوندم. آمدم بشینم پای اینترنت که باز نمیدونم چرا حوصله درس رو اصلا نداشتم. نمیدونم چی شد که دوباره خواستم در مورد حجاب مطالبی رو پیدا کنم. گشتم و اتفاقی این سایت "شریعت عقلانی" رو پیدا کردم. خیلی خوب بود. چند ساعتی سرگرم شدم و تا ساعت 12 و نیم داشتم میخوندمش. خیلی مطالبش به نظر جدید و جالب بود. بعدش یه چند دقیقه ای قرآن خوندم و خوابیدم. دوباره نیمه شب بیدار شدم و نمازم رو خوندم و میخواستم بخوابم اما خب خیلی خوابم نمیآمد. اما هیچ کار دیگه ای نمیتونستم کنم. نمازم رو که خونده بودم و قرآنم همینطور. برای همین سعی کردم دراز بکشم تا خوابم ببره. بعد خوابم برد. خواب دیدم با تیلور ازدواج کردم و با هم آمدیم شیراز. بعد اون فارسی یاد گرفته بود و داشتم میگفتم ببین چقدر فارسی اش هم خوبه. از ما بهتر حرف میزنه. رفته بودیم خونه مامانبزرگ و قرار بود عصر من و تیلور بریم بگردیم. خیلی لذت بخش بود که میدیدم با هم هستیم! ای بابا اینم شده حکایتی ها! این اولین بار بود که خواب تیلور رو میدیدم. برای همین جالب بود. به قول یکی شتر در خواب بیند پنبه دانه! آخه یکی نمیگه پسر با این همه فرق فرهنگ چکار میکنی؟ اصلا کی گفته این به درد تو میخوره! بگذریم.

امروز خیلی خیلی حالم خوب بود. تا ظهر خوابیدم و بعدش آمدم دانشگاه و این مجموعه ماهواره های مهران مدیری رو دانلود کردم که شب بریم خونه و ببینیم. گفتم یه کم وبلاگم رو هم آپدیت کنم که شما هم بی نصیب نمونید!