X
تبلیغات
نماشا
رایتل

از شیراز که آمدیم, چند ساعتی استراحت کردم و بعد بلند شدم و چیزایی که مامانم گرفته بود که بدم به استادام رو کادو کردیم و رفتم دانشگاه. استادم نیامده بود. برای همین رفتم آزمایشگاه. یکی از دوستام (محمدرضا) که قرار بود یک روز بعد از من بره استرالیا هم آمده بود. یکی از بچه های دکترا (علی) هم توی آزمایشگاه بود. از من پرسید که برای چی میخوای بری؟ گفتم راستش خیلی چیزاست. مهمترینش اینه که اینجا نمیتونم زندگی درستی داشته باشم. با این وضعیت نه میتونم خانواده تشکیل بدم و نه درآمدی که دارم کفاف زندگیمو میده.


بعد از محمدرضا پرسید که اون برای چی میخواد بره. اما اون گفت که من اصلا مشکل مالی ندارم. این چند سالی که کار میکردم خونه امو هم خریدم و دیگه اجاره نمیخواد بدم. الانم هم خودم کار میکنم و هم خانمم و درآمدمون نزدیک 3 میلیونی میشه که برامون زیادی هم هست. میتونم حتی ماهی 2 میلیون هم برای خودمون پس انداز کنم. ولی به خاطر این میخوام برم که اینجا آینده ندارم. اینجا هیچ حسابی نمیشه روی  زندگی کرد, هیچ ثباتی وجود نداره. یه قرارداد داشتیم با فلان جا شش ماه کار کردیم, از پارسال قرار بوده که شش میلیون بهمون بدن هنوز ندادن. اینقدر که دیگه بیخیالش شدم. من یه کسب و کار راه بندازم اصلا معلوم نیست فردا چطوری بتونم روش حساب کنم. یه دفعه ارزش پولم نصف شده. یه دفعه گیر میدن که اینجاش حجابش کمه میان کل بزینس رو میبندن. بعد محمدرضا گفت که از امسال دیگه روزه نمیگیرم. ولی امسال خیلی بهم فشار آمد که میبینم هیچ جایی نیست که بتونم راحت ناهار بخورم. اینطوری بود که بحث در مورد دین بالا گرفت.


نزدیک 2-3 ساعت محمدرضا داشت در مورد اعتقاداتش حرف میزد. وسطش حرفش رو قطع کردم, گفتم بر خلاف محمدرضا من برای حفظ دینم داره میرم اونجا!!! اعتقادات علی از دین در همون سطح دینی دبیرستان بود. من ندیدم که بتونه دلیلی بالاتر از اونا برای محمدرضا بیاره و معلوم بود که اونم قبلا در مورد اینا خونده بود و براشون یه جوابی پیش خودش داشت. کلا سه دسته حرف محمدرضا مطرح میکرد:

  • یه دسته که مربوط به چیزهایی در مذهب شیعه بود که از بیخ و بن مشکل داشتن و من برای بعضی هاشون جواب داشتم. مثلا اینکه چرا باید کسی که کافر میشه رو کشت؟ یا اینکه چرا کسی رو سنگسار میکنن؟ که من براش توضیح دادم که اصلا این چیزا توی قرآن نیست و با وجود اینکه باورش نمیشد من راست بگم اما براش آوردم. این حرف ها برای من اصلا مهم نبودند چون قبلا در موردشون خونده بودم.
  • یه سری حرف های دیگه بود که درست بود اما با منطق نمیشد جوابی بهشون داد. مثلا در مورد اینکه چرا اصلا باید پیامبر آمده باشه؟ چرا نیاز بوده و ... واقعیتش من نتونستم هیچ جوابی برای این حرف هاش پیدا کنم. هر دلیلی می آوردم با یه حرفی میشد سستش کنه.
  • یه سری حرف هاش هم که کلا بی معنی بود. مثلا اینکه خدا دینی نیاورده و یه عده خیر بودند که خواستن دین درست کنند. هر کسی هر طوری عمل کنه برای خدا فرقی نمیکنه, مهم اینه که انسانها با هم برخورد نداشته باشن که از طریق قانون مرزها مشخص شده اند. پس چرا من نماز بخونم یا روزه بگیرم؟ اگرچه فکر میکنم جای تامل داره که به این چیزا هم فکر کنم اما برام خیلی عجیب و بی معنی بودند. همینطوری که حرف میزد بیشتر متقاعد شدم که این دینی که من دارم بیشتر به درد آخرتم میخوره تا دنیا. با وجود اینکه بعضی سعی کردن که مثلا دلایل دنیایی برای بعضی کارها پیدا کردن (مثلا اینکه نماز خوندن نوعی ورزش هست و ...) اما واقعیت اینه که تاثیر دنیوی نماز خوندن شاید نزدیک به صفر باشه (مثلا اگر هدف نماز ورزش کردن باشه, یکی بره ورزش کنه که بهتره!).


وقتی فکر آدم بازتر بشه, بیشتر میفهمه که بعضی اعتقاداتی که داشته شاید درست نبوده و وابسته به شرایطش بوده. مثلا تا همین چند سال پیش میگفتن که شطرنج حرام هست. صد تا حدیث هم از امام صادق میگفتن که هر کسی شطرنج بازی کنه چنین و چنان. اما الان این برای ما یه چیز کاملا جا افتاده است که چرا باید یه بازی فکری خوبی مثل شطرنج حرام باشه. جالبه که هنوز ورق بازی حرامه, در حالیکه خیلی جاها اصلا باهاش قمار نمیکنن. حالا بعضی چیزا مثل اینا نه توی قرآن هست و خیلی پشتوانه حدیثی محکمی براشون هست.


چیزایی که توی قرآن هست چی؟ مثلا چطور ممکنه یکی توی قطب بخواد بر اساس قرآن روزه بگیره؟ من که مطالعه کردم نظرات و راه حل ها خیلی خیلی مسخره بودند. یکی گفته بود که باید ماه رمضان مسافرت کنن به کشورهای دیگه!!! یکی گفته بود اصلا واجب نیست, فقط کفاره بدن! ...  شاید قابل قبول ترین راه حل مربوط به آقای مکارم بود که گفته بود جایی که نمیشه روی ساعات خورشید عمل کرد, بر اساس نواحی روی خط استوای همون طول جغرافیایی عمل کنن. اما این راه حل هم به نظرم خیلی مسخره است, چون باز باید مرز تعیین کرد و گفت مثلا از این عرض جغرافیایی به بالا بر اساس استوا عمل کنن و حالا سئوال پیش میاد که این مرز چطوری تعریف بشه؟ بعد اگر یه مرزی تعیین کردیم و یه شهری نصفش توی این مرز بود و نصفش نبود چی؟ وقتی محمدرضا در مورد روزه پرسید هیچ چی نداشتم که بگم. با وجود اینکه سئوال خودم هم بود و دنبالش گشته بودم بازم چیزی نداشتم که بگم. بعدشم استدلالش این بود که این قوانین به درد همون شبه جزیره عربستان میخوره و چرا باید اعتقاد داشته باشیم که از طرف خدا برای کل دنیا آمده؟ یا اینکه وقتی ما خودمون خوب و بد رو تشخیص میدیم, چرا اصلا باید قرآن فرستاده میشد؟ (البته جواب این سئوال دومی رو بعدا که آمدم خونه فهمیدم که برای یادآوری بوده)


تا شب داشتم به حرف های محمدرضا فکر میکردم. من اعتقاداتم خیلی ساده است. وجود خدا رو نمیتونم شک داشته باشم چون خودم هم وجود دارم و وجودم قائم به ذات خودم نیست وگرنه نمیمردم. انسان برای زندگی غیرمادی نیاز به راهنمایی داشته, براش قرآن فرستاده شده. قرآن هم خیلی ساده همه کلیات مربوط به کارهایی که باید انسان انجام بده رو داره. اینقدر هم احکامش زیاد و عجیب غریب نیست که یه نفر بگه سخته نمیشه انجام داد. یه نمازی و یه روزه ای (واجبات) و بقیه اش صدها کاری که اتوماتیک وار بسیاری از مردم امروز انجام میدن, مثل کمک کردن به دیگران, بخشیدن مال و نیکی به پدر و مادر. یه کارهایی هم نباید کنه مثل قمار و شرب خمر (محرمات) که خیلی خیلی کم هستن. مثلا هزار تا نوشیدنی هست, حالا یکیشو خدا گفته نخور, برای چی بخورم؟ حیف نیست که به خاطر یه سری قوانین به این سادگی آدم آخرتش رو به خطر بندازه و بگه 4 رکعت نماز نمیخونم؟ یا شراب بخورم چی میشه؟ تنها دلیلی که میشه آورد اینه که بگیم قرآن فرستاده خدا نیست که اینقدر آیات معجزه توش هست که نشه همچین ادعایی کرد. متاسفانه محمدرضا تنها نیست و من حداقل 2-3 نفر دیگه رو میشناسم که نمازخون بودند و این یکی دو سال گذشته اعتقادشونو از دست دادن. خود من هم این مدت به اعتقاداتم خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزهایی که فکر میکردم منطقی هستن واقعا هم منطقی نیستن. سعی میکنم دین رو توی افراد نبینم و خودم دین خودمو داشته باشم تا عمل اشتباه کسی تاثیری توی اعتقادات من نداشته باشه. با این حال حرف های امروز محمدرضا باعث شد که فکر کنم به مطالعه بیشتری احتیاج دارم.