X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تا چند روز پیش فکر میکردم که قراره دوشنبه شب پرواز کنیم تا اینکه شمال که بودیم منصور (هم اتاقی امریکام) تماس گرفت و گفت که پرواز یکشنبه شبه. مامانم که شنید گفت غصه ام گرفت که فکر میکنم یه روز هم داری زودتر میری.   

  

دو روز قبل از پرواز دیگه هر چی دوست و آشنا داشتم توی تهران از جمله استادام رو سعی کردم ببینم. کسی چه میدونه که دیگه کی میتونم برگردم. با این حال بعضی از دوستای نزدیکم رو نه تونستم تلفنی ازشون خداحافظی بگیرم و نه اینکه ببینمشون. شاید برای خداحافظی خیلی خیلی دیر شروع کرده بودم.

اون روز همه روز دخترخاله ام و مامانم داشتن ساک هامو میبستن و منم داشتم فایل هامو از روی لب تاب میریختم روی هاردم تا دیگه لب تابمو نبرم. آخه خیلی نمیتونستم وسایل ببرم و اگر میخواستم 3 کیلو هم لب تاب با خودم کول بکشم دیگه جا نمیشد. یه سری وسیله هم مثل اتوبرقی و پلوپز ... رو در آخرین ساعات از ساکم خارج کردن چون که یکی از دوستان گفته بود که وسایل برقی ایران حتی با تبدیل هم توی امریکا خیلی زود میسوزن. در کل با یک چمدون 20 کیلویی و یک ساک کولی راه افتادیم.  

 

چند قدمی از خونه دور نشده بودیم که دلشوره گرفتم. شاید ترس از اینکه شاید دیگه برنگردم. نزدیک خونه چند تا گشت گذاشته بودن که داشتن ماشین ها رو میگشتن. داشتم فکر میکردم که نکنه به ما هم گیر برن و بخوان ساکم رو باز کنن یه وقتی به هواپیما نرسم. یه کم فکر کردم نکنه چیزی یادم رفته باشه. که یه دفعه یادم آمد هاردی رو که از صبح تا حالا دارم اطلاعاتم رو روش میریزم جا گذاشتم. سریع برگشتیم و هاردم رو برداشتم. 

  

بالاخره سر ساعت رسیدیم فرودگاه. یک ساعتی معطل بودیم تا از خانواده ها خداحافظی کردیم. و دیگه راهی شدیم. 

 

(من برم 3 دقیقه دیگه کلاس دارم بعد برمیگردم.)