X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ببخشید یه قسمت توی داستان جا موند. 

 

جلسه اولی که داشت تموم میشد آخرش یه نفر آمد و گفت اونایی که جدید هستن و نمره اسپیکینگ تافل رو زیر 26 گرفتن بیان اسم بنویسن تا من ازشون امتحان بگیرم. وای منو میگی قلبم آمده بود توی دهنم و تند تند میزد. خدایا این دیگه چه صیغه ایه. آخه این همه راه ما آمدیم حالا میگید زبان باید دوباره امتحان بدیم. اگر یه دفعه بگن امتحان خوب نشدید و اصلا بهتون فاند نمیدیم چی؟ همینطوری داشتم به این فکر میکردم که گفت برای کسانی که موفق نشن یه کلاس زبان اجباری میذاریم ولی همچنان TA میمونن. یه کم خیالم راحت شد. اما باز فکر کردم که خدایا نکنه باز برای کلاس ها ازمون پول بگیرن. آخه من بدبخت مگه چقدر پول میخوام از اینا بگیرم که نصفشم بدم کلاس. رفتم و برای همین امروز ساعت 2 اسمم رو نوشتم. گفتم هر چی زودتر بدم بهتره.

  

بعد از نماز رفتم اتاقی که گفته بود. اولش طول کشید که پیداش کنم اما بالاخره سر وقت رسیدم. بعد شروع کرد به مصاحبه که کی آمدید اینجا؟ گفتم که 5 روز پیش آمدیم. گفت آب و هوا چطوریه؟ گفتم خیلی خوبه. من میآمدم همه میگفتن اینجا آب و هوا خیلی بده اما آمدم اینجا خیلی خیلی خوبه. بعد گفت که بله دو سه روزیه که هوا نسبتا ملایم شده. بعد گفت اوقات فراغت چکارا میکنی. بهش گفتم که فعلا فکر نمیکنم که اوقات فراغتی داشته باشم. کلی کار هست که باید انجام بدم و هنوز انجام ندادم. اما دوست دارم که برم دوچرخه سواری. دوست دارم شهر رو هم بگردم. میدونم چند تا دریاچه بزرگ هست که فکر میکنم خیلی قشنگ باشن. اونم گفت که من عاشق دوچرخه سواری هستم. دور یکی از دریاچه ها پیست دوچرخه سواری درست کردند که میتونی بری اونجا. منم هر وقت برسم میرم. اونجا نه ماشینی هست نه چیزی.  

گفت من توی صحبت کردن شما مشکلی نمیبینم یه کم توی تلفظ ها مشکل داری که بعضی وقتا باید دقت کنم ببینم چی میگی اما با توجه به اینکه تازه 4 روزه رسیدی اشکالی نداره. چند ماه اینجا باشی این مشکل هم رفع میشه. فکر نمیکنم نیازی باشه که کلاس زبان بری. از نظر شخصیتی هم اینجا توی فرم ارزیابی مینویسم friendly! همین که همه مدتی که با من بودی لبخند میزدی خیلی کمک میکرد که بتونم باهات ارتباط برقرار کنم. بعضی بچه ها میان اینجا میشینن سرشونم میندازن پایین و هیچی نمیگن. یه چیزی هم میپرسی یه جواب کوتاه میدن و تموم. خیلی خجالتی هستن.

گفتم منم تا حدی خجالتی هستم...  

گفت منم متوجه شدم اما با من که صحبت میکردی خیلی برخورد خوبی داشتی. خیلی از آشناییتون خوشحال شدم. امیدوارم بازم همدیگرو ببینیم.  

منم گفتم: حتما. خوشحال میشم و آمدم بیرون. 

 

و بدینسان یک ترس دیگه ای که داشتم تبدیل به خوشحالی شد.