X
تبلیغات
نماشا
رایتل

میخواستم بخوابم گفتم اول اینو بذارم که دست خالی برنگردید. یه بارم نوشتم که پاک شد باز دوباره باید بنویسم اما دیگه خلاصه تر مینویسم.

از سوشیال سکیوریتی که آمدیم دیدم یه جایی از دانشگاه برنامه است. منم رفتم. پیتزاهاش تمام شده بود اما به من ذرت رسید.  

 

  یه جایی هم بچه ها وایساده بودند و با تیماک عکس میگرفتن. همونجا عکس میگرفت و پرینت میکرد میداد دست بچه ها. منم وایسادم یه عکس گرفتم. توی صف متوجه شدم که چقدر این غیرامریکایی ها توی صف وایسادن بی ملاحظه هستن. یکیشون هی به من میخورد و اعصابم دیگه به هم ریخته بود. بعدشم که نوبت من شد چند تاشون از اونور آمدند ریختن وسط گود و همینطوری به عکس گرفتن. نیم ساعت طول کشید. نوبت عکس گرفتن من تا دوربین آماده بشه یه کم تیماک مسخره بازی درآورد و کلی خندیدیم.


بعد وایسادم توی صف بستنی و پشمک. اولش فکر میکردم عجب بستنی باحالی باید باشه که روش شربت هم میریزن. اما بعدش که خوردم دیدم بدترین بستنی عمرمو خوردم. یخ خالی رو یه شربت بی مزه که اصلا هم شیرین نبود روش میریختن. آخه کی یخ میخوره جای بستنی؟ اما پشمکش بد نبود. 

  

 

  

 

امروز برای اولین بار یه قیافه عجیب غریب هم دیدم. یه دختری که موهاشو رنگارنگ کرده بود و چند جای صورتش رو هم سوراخ کرده بود (سمت چپ ترین آدم توی عکس پایین). نمیدونم چرا همچین کاری میکنن. در هر صورت از این عجیب غریب ها توی دانشگاه خیلی کم هستن. یا من نمیبینم. 

  

وسیله های بازی ای هم که گذاشته بودند رو اصلا استفاده نکردم. نمیدونم شاید فکر میکردم که سنم بیشتر از اونیه که بخوام با این بچه ها بازی کنم. شایدم به خاطر لباس هام بود. آخه کی با شلوار پیرهن میره بازی میکنه؟ اینجا همه بچه ها با لباس راحتی هستند. وسیله ها هم جالب بود که همه بادی بودند و معلوم بود میان پهن میکنن و یه مدت کوتاهی بچه ها بازی میکنن و بعد جمعش میکنن. در هر صورت بهم خوش گذشت.
 

  

 

منصور یه حرف جالبی میزنه. میگه انگاری آمدیم وسط پارک ملت داریم زندگی میکنیم. همه جا چمن کاشتن و درخت هست. هم شهر هم خونه هم دانشگاه. امروزم که دانشگاه هم دیگه به معنای واقعی پارک ملت شده بود.