X
تبلیغات
رایتل

غمم پیوسته گشت و گریه حالم

چو غفلت کردمی یک دم ز عالم

چنان سوزی برفت بر من که امشب

دو صد افسوس باشد حال دیشب

که شرحش سینه ام را چاک کرده

دلم پر غم سرم بر خاک کرده

چو دوش سرگشته گشتم در هوایش

دلم پران شدستی از برایش

صدایش بر دلم چون باز بنشست

از آنجا آمدی افتاد و بشکست

دو گوشم شد نیوشا زان خوش الحان

دو چشمم تشنه دیدار آن جان

چه گویم من نگاهش آتشین بود

که آخر بوسه اش بس دلنشین بود

که تصویر آن دو چشمش قاب کردم

دو چشمم را ز آن سیراب کردم

همی دیده بدید و تازه شد داغ

دلم سوزان و آتش شد بر آن باغ

روان شد جوی خون از داغ این دل

شکایت سوی حق بردی همین دل

چه شد آن وعده های بس فریبا

وصالش را دهی بر من قریبا؟

فراموشم بکردی یا نخواهی

چرا چیزی نمیگویی الهی

ز شکوه خسته گشت و خواب غالب

نشاید نیمه شب را آن مطالب

قضا گشتی نمازی صبح آن روز

دلی بشکسته حالی افسرده جانسوز

شکایت سوی حق بردی دوباره 

چنین حالت چرا شد ای نگاره

ندایی آمد اینبار سوی این دل

که حقت باشد این حال ای سیه دل

تو خود عهد خود از یادت ببردی

چرا بر حق کنی شکوه به خردی؟

بیادت آور آن روزت که گفتی

که بر بیگانگان دیدت نیفتی

شکستی عهد و پیمان خود شکستی

ز خاطر هم ببردی حق پرستی

که هرگز نگسلد سر رشته معشوق

ز حافظ رو شنو این حرف مسبوق

کنون گویم تو را تعبیر آن خواب

سه بارت را شکستی عهد و اسباب

شنیدستی حکایت خضر و موسی

فراقی بینی و بینک بدینسا

به یادم آمد آن عهد و بمردم

دو چشمم خون شد و بر دل سپردم

که عفو ام کن ای حق و ببخشا 

ندانستم غلط کردم نیوشا

به قرآنت قسم صبرش ندارم

چو یوسف از ته چاهم برآرم

به سوره مر زمر آمد بعد از آن ص

که بهتر بنده ام اواب و تواب

روان شد اشک دیده از دو گونه

به سوی دل همی بر دل کمونه

ندای لاتقنطوا آمد ز قرآن

که رحمت حق کند بخشد گناهان

گذر کرد بر دلم بخشایش حق

زبانم قاصر از فرمایش حق

تمنا کردمی از وی نیازم

چو بخشیدی مکن دور از نمازم

همی عهدی دگر با تو ببندم

که دیگر نشکنم, یادش دمادم

که بخشی او به من تو بار دیگر

همی شادم کنی مقدار دیگر

صدایی آمد از آن سوی این دل

که این دیگر گذارو رو ازین دل

قضا را برگذشته اندر این کار

نشاید با قدر برگشتن کار

چو آب از کاسه ای افتاد افتاد

نشاید رفته آب در کاسه بنهاد

همی آهی فسوسی آمد از دل

که دیگر برنگردد جان همدل

ز دیده اشک خون بازم روان شد

که گلزار بهارم زو خزان شد

به یادم آید هر دم روی آن ماه

کشم از دل فسوس و ناله و آه

چرا کردم چنین و چون چنان شد

چرا ناگه فلک نامهربان شد

گذر بر خاطرم هرگز نمیکرد

چنین پایانی شود ما را هماورد

چو آخر بوسه اش گشتم من آخر

که اسمش تا ابد دردی بر این لب