X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زولبیا رو که خوردیم گفتیم تا تموم نشده برگشتیم تا پشمک هم بگیریم. منصور هم این دوست امریکاییشو پیدا کرد و با اون رفت. منم رفتم توی صف پشمک. وسط های صف که بودم منصور آمد گفت بیا برای ما هم بگیر. اینقدر من از این کارا بدم میاد که حدی نداره. دیگه اینقدر اصرار کرد ژتون اونا رو هم گرفتم.  

 

  

صف پشمک هم خیلی شلوغ بود. یه جورایی نامردیه این همه آدم اینجا ایستادن بعد اینا برن برای خودشون بگردن و یکی دیگه براشون پشمک بگیره.

 

   

نزدیک نوبت من که شد دستگاه پشمک سازی اشون خراب شد. اینقدر توش از این پودرها ریخته بودند که دیگه گیر کرد.  

 

 

 یعنی این دو سه نفر آخری نیم ساعت طول کشید تا بالاخره پشمکهای همه رو بده. به منم دو تا بیشتر نداد و البته منم دیگه اصرار نکردم که بیشتر بده.  

 

آمدم بیرون دیدم آقا منصور جایی که میگه نیست. یه دوری زدم اینطرف اونطرف دیدم نه خیر نیست که نیست. بالاخره یه یک ربع بعد پیداش شد. پشمکش رو بهش دادم و همینطوری که داشت میخورد گفت وای چرا یکی گرفتی من به این دوستم قول داده بودم. گفتم اگر قول دادی چرا خودت داری میخوری؟ حداقل اینو میدادی به اون که زیر قولت نزده باشی. بعد گفت ولش کن حالا یه چیزی بهش میگم.