X
تبلیغات
رایتل

جمعه سر ساعتی که قرار بود سر کار اونجا باشم رفتم پیش نولا و هدیه رو بهش دادم. کیف هدیه رو که دید گفت it's so nice of you, thank you. بعد از پشت میزش بلند شد و آمد کیف رو از من گرفت. بعد دستشو آورد که بندازه پشت گردن من, من به طور ناخودآگاه خودم رو عقب کشیدم. یه دفعه حس کردم که ترسید و گفت just a hug, you...  توی چشماش خوندم که حس عجیبی پیدا کرده از اینکه من اینطوری واکنش نشون دادم. با لبخند گفتم. No, No problem و یه کم آروم به من نزدیک شد و با دست چند بار پشت کمرم زد و صدای کاپشنم که خش خش میکرد هم آمد. یه کم موهاش هم رفت توی صورتم که دوست نداشتم.  

بعد رفت پشت میزش دوباره. من همینطوری گیج بودم توی دلم گفتم ای بابا چه زود پسرخاله شد! اینا همیشه هر کسی هدیه میاره اینطوری هستن؟ بعد شکلات ها رو در آورد و گفت ممنونم. اون فلش عروسکی رو هم که دید گفت چقدر بانمکه. به نولا گفتم ببخشید من اینجا نمیدونستم که چی باید هدیه بدم. دیگه اینا رو گرفتم. گفت خیلی هم چیزای خوبی گرفتی. بعد یه نگاهی به اون فلشه کرد گفت همکارام هم بهم عروسک دادن بیا پشت میز من ببین. و من رفتم پیشش و پشت اون سبد هدیه ها چند عروسک کوچیک رومیزی هم بودن که ظاهرا سرخ پوست بودن و با حرکات مختلف ایستاده بودن. شاید همه رو یه نفر هدیه داده بود. بعد با تردید گفتم پس هدیه هام خوب بودن؟ بسته شکلات رو دوباره درآورد و گفت شکلات, که بهترین چیز برای دخترا همین شکلاته! یه نگاهی به مارک اش کرد و نوعش هم کرد و گفت اینم جنس خیلی خوبیه. اون فلش هم که من دوست دارم بهتر از این مربعی هاست خیلی هم بانمکه.  

 

از پشت میزش که آمدم اینطرف گفت راستی کفش هات هم خیلی خوشکلن. من دوستشون دارم. گفتم ممنونم. بعد گفتم خب حالا در مورد کار. گفت من اون ایمیل رو دیشب هم دوباره خوندم کلی خندیدم. و با خنده گفت رئیس دپارتمان هم حتما دیشب خونده چون امروز جلسه اساتید بوده. خب امروز جلسه اساتید هست و الان همه جلسه هستن و تا بعد از ظهر هم ادامه داره و کار خاصی هم نیست. چرا ما شروع کارت رو نذاریم از هفته دیگه. منم گفتم باشه منم کلی برگه دارم که صحیح کنم. اونم گفت در این صورت حتما بذاریم هفته دیگه. بعد هم کلی تشکر کردم و آمدم بیرون. 

نظرات (6)
دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:08 ق.ظ
جدی چقدر هم سخته این مواقع که طرف بخاد احساساتش و تشکرش رو از یه راهی انجام بده که برای ما غریبه باشه..

حالا من نمی دونم بخاطر عادت یهو جا خوردی یا بخاطر مسائل مذهبی که من فکر کنم بیشتر همون بحث رفتاری خودمون بوده و بعید میدونم بحث مذهبی بوده باشه. ولی اگر در مورد مذهبی بوده باشه آقای منتظری یه بحث داره در مورد جواز مصافحه که استباط کرده که ایرادی نداره چون ممکنه که طرف مقابل ناراحت بشه ، واین بدتر هست.
حالا این خانم که فکر می کنم جای سن مادرت رو داشته باشه که دیگه هیچی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:37 ق.ظ
اخرسر اون کفشاتو نشون ما ندادیا. باوعشه نشونشون نده. خب ما هم میخوایم ببینیم چه شکلیه همه ازش تعریف میکنند خوششون میاد خب.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آهان ببخشید این یه کفش دیگه ام بود. اینم خیلی طرفدار داره.
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:49 ب.ظ
وای نه این این یکی دیگس. اقا من دیگه بدجوری دلم میخواد جفت کفشاتو ببنیم. مدیون مایی اگه نشونشون ندی . خسیس نباش دیگه. الان من دارم همش کنجکاوی میکنم ذهنم درگیره دیگه نمیتونم درس بخونم هههههه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی معمولین برای اینا قشنگه فکر کنم
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 04:44 ب.ظ
عکس کفشاتو بذار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
در موردش فکر میکنم.
چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 05:28 ب.ظ
ای بابا وودی بنده خدا شوکه شده که. من کاملا درکت کردم یه با ر یه مهمون اتریشی داشتیم موقع خداحافظی بازوی منو گرفته بود هی مس گفت همیشه با شوهرت همینجور خوب و صمیمی بمون تا دو روز عذاب وجدان داشتم!!!!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 01:48 ق.ظ
بعد از کلی وقت اومدم تو وبلاگت(دلیلش این بود که اینترنتم قطع بود)
خیلی تو فکر این بودم که اخر این ماجرا چی میشه درست متوجه نشدم که اخرش چی شد اما خب خدا رو شکر به نظر حل شده
همیشه موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نوشتم که چی شد. قرار شد دیگه با اون استاده کار نکنم یه کار دیگه توی دپارتمان بهم دادن که جمعه هاست. اگر خدا بخواد به خیر گذشت.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد