X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بعد از اینکه از دور زدن خسته شدیم من گفتم بریم سینما. توی اینترنت گشتم و یه سینمای بزرگ توی پلینو پیدا کردم که IMAX هم باشه بریم یه فیلم سه بعدی با حال ببینیم. دم در سینما خیلی شلوغ بود و کلی امروز آمده بودند سینما. اینجا هم کلی امریکایی دیدیم.





دیروز و امروز بیشترین تعداد امریکایی فکر کنم دیدم. آخه این مدت هم هیچ جا نرفته بودیم. همین تا رسیدیم, نیما گفت ااااا این فیلمه خوبه همین الانم شروع میشه. سریع بلیت رو گرفتن و رفتیم توی سینما. من میخواستم یه کم توی محوطه باشم و یه چیزی سفارش بدم یا حداقل ببینم کیا آمدند. حتی میخواستم فیلم هم سه بعدی بریم یا حداقل یه فیلم خنده دار بریم که دیگه بلیت رو گرفتن.





سینما خیلی بزرگتر از دیشبی بود و خیلی هم پر بود. انگاری که همه آمده باشن سینما. اصلا جای نشستن نبود. من یه جایی اون بالاها پیدا کردم و بغل دو تا امریکایی نشستم. منصور و نیما هم ردیف اول نشستن که فاصله زیادی با فیلم نداشتن و باید گردنشنو بالا میگرفتن که فیلم رو ببینم. بعد از فیلم گفتم چرا رفتید اونجا نشستید, گفتن دو تایی صندلی پیدا نکردیم! تو هم چقدر نامرد بودی تنهایی رفتی یه جایی برای خودت اون بالاها نشستی. فیلمش یه فیلم وسترنی بود. از اینایی که یک نفر میزنه همه رو میکشه. یه جاهایی دیگه من دستم رو میگرفتم جلوی چشمم. توی سینما هم باز همون عطری بود که اون راننده زده بود توی ماشینشو و من دوست نداشتم. اولش فکر کردم بغل دستی ام سیگاریه اما بعد فهمیدم که خوشبو کننده هست و هر چند دقیقه ای یکبار میزنن توی سالن. یه جاهایی از فیلم که خنده دار بود و همه میخندیدند فقط جالب بود. یه جاهایی هم میخندیدند و من نمیفهمیدم که چی گفت که خندیدند برام دردناک بود.




آمدیم بیرون منصور خیلی خیلی خوشحال بود. میگفت من از 10 به این 10 میدم. دیگه آخر فیلم بود. منم چیزی نگفتم اما خیلی هم خسته بودم و حوصله هم نداشتم دیگه یه فیلم دیگه بریم. ماشین حسابی یخ زده بود یک ربعی طول کشید که برفا رو زدیم کنار و تونستیم ماشین رو راه بندازیم.




شب توی خونه یکی از هم کلاسیهای منصور آمد. دختره عربستانی بود و غذا درست کرده بود. امشب کلی حرف زدیم, مخصوصا در مورد دین که دختره خیلی هم متعصب بود و منصور هم سر به سرش میخواست بذاره. بعد من در مورد اوضاع و احوال ایران گفتم و دختره اصلا نمیدونست. با وجود اینکه میگفت چند باری آمده مشهد و قم برای زیارت. گفتم که مردم با چه سختی ای زندگی میکنن و چطوری بعضی ها از دین زده شدند. گفتم چطوری یه نفر که در حد lecturer هست شده رئیس دانشگاه و دختره حسابی شکه شده بود. نیما هم از این مثال من تا آخر شب میخندید. اما اونم میگفت که مردم از دولت سعودی اصلا راضی نیستن. گفت حتی سنی ها هم راضی نیستن که من نمیدونستم. اون با بودجه دولت عربستان آمده بود و جالب بود که میگفت ما اجازه نداریم بدون برادر یا پدرمون برای تحصیل از کشور خارج بشیم. اما دولت خرج زندگی هر دو رو میده. خلاصه امشب نه گذاشتن به پروژه امون برسیم و نه وبلاگمونو بنویسیم.